۱۴۰۰-۰۱-۲۳

خدامراد فولادی: آیا پراتیک ِ تاریخی تئوری های مارکسیستی را رد می کند؟

متفکران و تحلیلگران و فلسفه دانان ِ مدافع ِ نظام ِ بورژوایی مدعی اند که روند ِ رویدادهای تاریخی نادرستی ِ تئوری های مارکسیستی مبنی بر حتمیت ِ زوال ِنظام ِسرمایه داری وبرآمد ِ ناگزیر ِ سوسیالیسم وکمونیسم راثابت نموده واین تئوری ها دیگر ارزش و اعتبار ِکارکردی وتاثیرگذاربرجنبش های اجتماعیو سیاسی را از دست داده اند. به بیان ِ دیگر، آنان معتقدند که پراتیک ِ اجتماعی- سیاسی ِ جامعه های انسانی با تئوری های مارکسیستی همخوانی و همسوییندارد و خلاف آمد ِ این تئوری هارا نشان می دهد و از این رو، این نظریه ها تاثیر ِ اثباتی و عملگرایانه برفرایند ِدگرگون سازی ِجهان ومناسبات ِ انسان ها ندارند. دراین جا ودر پاسخ به این استدلال ، سوآلی که مطرح می شود این است: آیا آنگونه که این متفکران و تحلیلگران ادعا می کنند تئوری های ماتریالیسم ِ دیالکتیک و تاریخی توانایی ِ پیش بینی ِ آیندهپدیده های مادی و جامعه ی انسانی را ندارند؟ این سوآل دو مساله را مطرح می سازد. یکی این که آینده قابل ِ پیش بینی نیست، دیگراین که تئوری های مارکسیستی قادر به پیش بینی ِ آینده نیستند( البته منکران ِ پیش بینی ِ آینده توسط ِ تئوری های علمی عقلانی ِ مارکسیستی،به پیش گویی های پیامبرانه و خداگویانه ی کتاب های مقدس ِ خود در خصوص ِ سرنوشت ِ محتوم ِ  جهان و انسان ِ مادی و فانیاعتقاد ِ راسخ دارند! به این دلیل ِ واضح که: آنها وقتی  ماتریالیسم ِدیالکتیک وخودگردانی وبی آغاز و پایانی ِ ماده ی در حرکت و تکامل در طبیعت و جامعه ی انسانی را انکار کنند باید خدا و مشیت ِ الهی را جایگزین ِ آن نمایند تا بتوانند کرد و کارهای قانون مند ِ ماده ی درحرکت وطبیعت را توجیه پذیر نمایند. یعنی به عبارت ِدیگر قانون مندی ِ دیالکتیکی ِ درون ساختاری ِ خود ِ پدیده های مادی را از ذات ِ ناقانون مند ِ خالق ِ نامادی ِ الی الابد ساکن و سراسر تناقض استنتاج کنند.). اما، آیا تئوری های متکی بر علمییت و عقلانییت ِ انسان ِ تاریخی ِ کارورز ِاندیشه ورزحقیقتن قادربه پیش بینی آینده ی پدیده های مادی وازجمله جامعه ی انسانی نیستند؟ موضوع ِاین بحثپاسخ به این پرسش است:

پیش بینی ِتئوریک ِ علمی عقلانی ِ مارکسیستی جهان را در کلییت و وحدت ِِ مادی سیستمی ِ خودگردان و خود تنظیم گر و بی آغاز و پایان ِ آن می بیند و توضیح می دهد، برخلاف ِ پیش گویی ِ پیامبرانه و خدامآبانه ی ایده آلیستی مذهبی ِ کتاب های مقدس که جهان راهمچون مجموعه ای از چیزها و پدیدارهای ناهمگون و بی ارتباط ِ ارگانیک با همدیگر و تابع ِ اراده و مشیت ِ الهی پنداشته که یک بار برای مدت زمان ِمعیین ومحدود خلق شده ویک باربرای همیشه نیست ونابود می شوند.

تئوری ِ مارکسیستی برآمده از جمع بست ِ تجربی – پراتیکی و علمی عقلانی ِ گذشته، حال و آینده ی پدیده های تکامل یابنده ی غایت مندی است که از ساده به پیچیده واز پست به عالی تحول و تکامل می یابند و آغازوپایان دارند، اما این آغاز و پایان ِ غایت مند به معنای آغاز و پایان ِ جهان ِمادی و طبیعت در اشکال ِ متنوع ِ تکامل یابنده و دگرگون شونده ی آن نیست. آنچه تغییر می کند و قانون مندانه و غایت مندانه تکامل می یابد اشکال ِ وجودی و عینی ِ ماده ی در حرکت یعنی طبیعت است که شامل ِ جامعه ی انسانی هم می شود، وآنچه بی آغاز وپایان است خود ِ ماده ی جاودان در حرکت یعنی جهان ِ واقعن و حقیقتن موجود ِ مادی است.جامعه ی انسانی همچون دیگر اشکال ِ وجودی ِ طبیعت، گذشته، حال و آینده ای دارد که ازپیشین به پسین، ازکهنه به نو، از پستبه عالی و از عالی به عالی ترین مرحله ی هستی ِ تکامل یابنده اش بر طبق ِ دیالکتیک ِ حاکم بر کرد و کارها و ساز وکارهای قانون مند ش فرا می رود. از این رو، وبا چنین درک وفهمی از حرکت ِ جامعهاست که می توان آینده ی آن را باقطعیت و حتمیت ِ علمی و عقلانی پیش بینی نمود( علمی عقلانی یعنی درک ِ ماتریالیستی دیالکتیکی از جهان و جامعه ی انسانی، و یعنی شناخت ِ دوسویه ی تکامل یابنده از پراتیک ِ تولیدی وجهان شناختی به عقلانیت ِ نظرورانه، و از عقلانیت ِ نظرورانه به پراتیک ِ تولیدی و جهان شناختی درفرایند ِ تکامل ِ اجتماعی). مگر آن که قطعیت و حتمییت ِ علمی و عقلانی را از تمام محاسبات و مناسبات ِ زیست طبیعی وزیست اجتماعی مان حذف و همچون جانوران به روزمره گی ِ امروز به فردا بسنده کنیم، یعنی خود را تسلیم ِ قضا و قدر و هرچه پیش آید خوش آید ِ ایده آلیستی مذهبی نماییم.

دیالکتیک ِ ماتریالیستی در عین ِ حال به ما می آموزد که انسان ها قوانین ِ حاکم بر کرد و کارهای جامعه را به میل و اراده ی خود نمی سازند. این قوانین به موجب ِ شیوه و شرایط ِ تولید یعنی هستی ِ اجتماعی اقتصادی ِ انسان ها در هر دوران ِ معین متناسب با ساز و کارهای تولیدی مناسباتی ِ موجود پدید آمده و لازم الاجرا می شوند. تئوری، شناخت و بیان ِاین قوانین وارائه به جامعه برای تنظیم ِ آگاهانه ی پراتیک ِ اجتماعی سیاسی ِکوتاه یا بلند مدت ِ خود و همسو نمودن ِ آن با قوانین ِ تکامل است. ازاین رو ، تاثیر گذاری ِآگاهانه بر کرد و کارهای کوتاه یا بلند مدت ِیک جامعه ی معیین دروهله ی نخست مشروط و موقوف است به شناخت از جامعه ی انسانی در وحدت و کلییت ِ همبسته ی تاریخی- دورانی ِ آن، و در وهله ی بعد مشروط به شناخت از خود ویژه گی های آن جامعه و جایگاه اش در تاریخ – دوران ِ معاصر.

مارکس در نقد ِ فلسفه ی حق ِ هگل نوشت:« تئوری تا آنجا می تواند در جامعه تحقق پیدا کند که تحقق ِ خواست ها و نیازهای جامعه باشد. این تحقق در صورتی شدنی است که تئوری با واقعییت های عینی و مادی ِ جامعه همخوانی داشته باشد.».

رابطه ی تئوری و پراتیک رابطه ای یک سویه به سود ِ این یا آن نیست، بلکه رابطه ای است دوسویه از تاثیر گذاری و تاثیرپذیری. به این معنا که تئوری زمانی بر کرد و کارهای جامعه ی انسانی در کلییت و جزییت ِ آن تاثیر می گذارد که جامعه آماده گی پذیرش و اجرای تئوری را داشته باشد. آماده گی ِ جامعه هم شامل ِ پیش شرط های مادی و تولیدی – مناسباتی است، و هم شامل ِ آگاهی از شرایطی که باید تغییر کند و به ویژه شرایطی که باید جایگزین ِ آن گردد. از این رو،برقراری ِسوسیالیسم و کمونیسم نیازمند ِهم پیش رفته ترین شرایط ِتولیدی و مناسباتی ،وهم نیازمند ِآگاهی ِجامعه ی مفروض از جایگزینی  ِ شرایطی عالی تروپیشرفته ترازشرایط ِ موجودی است که تاریخن باید به مرحله ی عالی تری تکامل یابد. به این معنا و با چنین درک و شناختی از تاریخ و تکامل ِ آن است که می گوییم تئوری ِ مارکسیستی انقلاب برپا نمی کند ، بلکه با برشمردن ِ پیش شرط ها و پیش نیازهای یک انقلاب ِ پیروزمند در نظام ِ سرمایه داری، اولن آماده ترین جامعه برای انقلاب ِ سوسیالیستی رامشخص می کند،ثانیین به پرولتاریایی که جامعه را نمایندگی می کند هم فراخوان ِ وحدت ِ طبقاتی و انترناسیونالیستی می دهد و هم آماده باش برای تشکل یابی ِ قانون مندانه و هدف مندانه ی صرفن طبقاتی برای تحقق بخشیدن ِ آگاهانه به این وظیفه ی تاریخی. ( این که مارکس و انگلس گاهی درمقابل ِ عمل انجام شده نظیر ِ کمون ِ پاریس قرار می گرفتند و ناگزیر آن را تایید می نمودند حتا اگر خلاف ِ دیدگاه و تئوری ِ خود ِ آنها بود، به این معنا نیست که هر جنبش یا خیزش ِِ نا به هنگام ِ کارگری و توده ایستی یک انقلاب ِ سوسیالیستی است، چرا که آنها به گواهی ِ تمام آثار ِ تئوریک شان به خوبی می دانستند که انقلاب ِسوسیالیستی در کجا باید اتفاق بیافتد تا تحقق اش پایداروبرگشت ناپذیرباشد). تئوری ِ مارکسیستی به جامعه وپرولتاریا رهنمود می دهد تا انقلاب اش سوسیالیسم ِبالقوه موجود درنظام ِ سرمایه داری را تبدیل به سوسیالیسم ِ واقعن وحقیقتن موجود نماید. یعنی با حذف و لغو ِ مالکییت ِ خصوصی بر وسایل ِ تولید و اجتماعی نمودن ِ این وسایل با کم ترین خسارت ِ مادی وکم ترین اتلاف ِ نیروی انسانی درکوتاه ترین زمان زمینه ی گذاربه دوران کمونیسم راِ فراهم سازد.

حتمییت و قطعییت ِ تحقق ِ سوسیالیسم و کمونیسم نیز معنای اش این است که اولن گذار ِتکاملی ِ جامعه ی انسانی یک ضرورت ِ  تاریخی ِ قانون منداست، و ثانیین نه تحقق اش ونه جلوگیری ازتحقق اش به هیچ اراده ی فردی یا سازمانی یا حتا طبقاتی یی وابسته نیست بلکه صرفن مشروط به فراهم بودن ِپیش شرط های مادی- مناسباتی و آگاهی ِجامعه ازآنچه تاریخن باید نفی و آنچه باید اثبات و جایگزین گردد. خواه همین امروز و فردا اتفاق بیافتد، خواه صد یا هزار یا ده هزار سال ِ دیگر. اینها همه به آن مفهوم است که آنچه ردشدنی بود و دیالکتیک ِ تکامل ِ اجتماعی آن را با محک ِ تجربه رد کرد، ضد ِ تئوری ِ انقلاب ِ سوسیالیستی در جامعه های کم توسعه یافته و عقب مانده بود و نه خود ِ ماتریالیسم ِ تاریخی.

 


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر