۱۴۰۰-۰۲-۲۵

اشرف علیخانی(ستاره): پل های پشت سرت را خراب نکن!

جمهوری اسلامی ایران در رابطه با پرونده های سیاسی، اغلب دستگیرشدگان را به دو‌ مورد «متهم» و بر همان اساس محاکمه میکند:

اولین اتهام: اغتشاشگری و شرکت در اعتراضات و اقدام علیه امنیت رژیم اسلامی

و اتهام دوم: جاسوسی و نفوذ 

این دو‌ مورد از شاخص ترین موارد اتهامی است که دادگاه های حکومت اسلامی دیگران را به آن منتسب میکنند، اما چرا؟

شاید دلیل عمده اش یکنوع «فرافکنی و خود در دیگربینی» باشد. به این شکل که خودش در رابطه با کشورهای منطقه از طریق نیروهای نظامی اش مدام در پی اغتشاش و ناآرام کردن کشورهای منطقه و همچنین در روابط دیپلماتیکش در صدد ایجاد فضای بی اعتمادی در سطح بین المللی است، و از سوی دیگر از طرق مختلف در سایر کشورها و بین دوستان و مخالفین و همه جا و در هر سطحی سالیان سالست که از جاسوسان و گماشتگان خود بهره میجوید و مدام عوامل نفوذی خود را بویژه در میان آزادیخواهان جاسازی کرده و میکند، و چون خودش چنینست، بهمین دلیل ترسش هم از همین دو‌ موردست!

با «هیچ» آغازید و به هیچ انجامید!

«هیچی که خبر از ویرانی داشت و نابودی

خبر از سیاهی، تباهی

و کسی افسوس

چشم انداز نیم قرن بعد را نمی دید

یا می دید اما؛

صدایش به گوش دیگران نمی رسید

یا میرسید اما؛

کسی نمی شنید.

حالا چه مانده برجا!؟

جز افسوس و دریغ....

در خردادماه سال ۱۳۸۸، پس از تقلب قابل پیش بینی در انتصابات ریاست جمهوری، با گسترده شدن قیام مردم بر علیه ستم و بیداد، دو تن از کاندیداهای مغیون با هدف آرام کردن فضای خیزش عظیم مردم ایران، به نتیجه ی انتصابات اعتراض کردند. 

همه به یاد داریم که آقای میرحسین موسوی (یکی از آن دو مغبون شدگان) چه جملات به یادماندنی و شکاف پرکنی گفت. ایشان سوای آرزوی بازگشت به دوران طلایی دوران نخست وزیری اش (و.....) برای پاشیدن آب روی آتش خشم ملت ایران، گفت که با بنیان جمهوری اسلامی همریشه است و همگی در نظام اسلامی همانند یک خانواده هستند و اختلافات درونیشان همچون یک اختلاف خانوادگیست.

در سالهای اخیر نیز آقای محمود احمدی نژاد پس از پوشیدن لباس اپوزیسیون رژیم اسلامی، بارها «بگم بگم» کرد (کاری که آقای موسوی به او یاد داد) اما هرگز چیزی بر علیه مصالح کلی نظام نگفت (همانگونه که آقای میرحسین موسوی نگفت)!

همین دوسال پیش در فوریه ی ۲۰۱۹ نیز در جلسه ی مهمی با حضور آقای خامنه ای، بشار اسد و سرلشگر قاسم سلیمانی، وقتی آقای جواد ظریف که بایستی بعنوان وزیر امور خارجه ی کشور، حضور میداشت، اما نداشت!، پس از یک اعتراض کوچک و شکایت و غر و لند کردن و البته استعفایی که بخوبی مشخص بود که پذیرفته نمیشود، اعتراف کرد که تابع سیاستهای کلی نظام است، و به اعتراضش پایان داد چون بنا به گفته ی بسیاری از مسئولین کشوری و لشگری و مذهبی، همه ساکنان یک کشتی هستند و با غرق شدن کشتی همگی غرق خواهندشد. 

اگرچه در هفته های گذشته انتشار فایل صوتی آقای ظریف مشکلاتی را برای ایشان فراهم کرد اما باز همه میدانیم که هدفهای انتشار آن فایل چه بود، چراکه حرف تازه ای در آن نبود و در نهایت نیز بارها عذرخواهی کرد.

به عقبتر برگردیم: روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ وقتی آقای خمینی از فرانسه به ایران بازمیگشت، در پاسخ به سوال خبرنگار در رابطه با احساسش به ورود به ایران، گفت:«هیچ»!

کسی که پس از ۱۵ سال هیچ احساسی به مردمی که قرارست (نه تنها آب و برق و اتوبوس را برایشان مجانی کند! بلکه) به مقام انسانیت برساندشان، نداشت، چشم انداز حکومت، ماهیت و «مرز» ها را مشخص کرد!

مرز “مردمدوست و انساندوست بودن” و “ضد انسان و دشمن مردم بودن”، و بنا به تعاریف دیگر: مرز “نیکی و بدی”، مرز “خیر و شر”؛ مرز “استثمارشدگان و استثمارگران”. و اعضای اصلی حکومت جمهوری اسلامی، مرزبندی خود را از ابتدا مشخص و تا انتها حفظ خواهندکرد.

این یادآوری ها به این دلیل بود که به یک نکته ی اساسی توجه کنیم؛ نکته ای که اصل ماندگاری حکومت را رقم زده است: «اصل ایستادگی بر هدف و پاییندی و تعهد به عدم آسیب رسانی به کلیت نظام اختناق».

 درواقع اصل ماندن درون مرز، مرزی مقابل و در تضاد با مردم و در تضاد با منافع ملی و بین المللی ایران و ایرانیان.

درواقع دیکتاتورها متحد ماندند، اما آزادیخواهان از هم جدا و پراکنده شدند.

بله! مسئولین حکومت تکیه زده اند، تکیه بر محور بیدادگری، تداوم ظلم و غارت و چپاول، ساقط کردن ملت از تمام هستی و داشته ها و شادیهای کوچکشان و تهی کردن کشور از نخبگان و ثروتهای معنوی و مادی، و دشمنی عمیق با هرگونه آزادی و برابری.

و اینسوی مرز، آزادیخواهان و برابری طلبان؛ که تاریخچه ی شکل گیری آنها به قرنها پیش برمیگردد، و همواره در کنار مردم، همسو با مردم بوده اند و هستند، چرا؟ چون خودشان از مردمند و با مردم زیسته اند و درد و رنج اجتماع را میفهمند و نکبت فقر را درک میکنند و به فساد نهفته در پس خفقان و تبعیض و فلاکت اقتصادی و فرهنگی آگاهی دارند.

آزادیخواهان و برابری طلبانی که خود از دل جامعه بیرون آمده اند و با هیچ مبلغی هرچند کلان، قابل خریداری از سوی بیدادگران نیستند. 

از هر طیف که باشند، خواهان سعادت مردم ایرانند و خواهان آبادی این مرز و بوم و در آرزوی صلح و دوستی با تمام مردم جهان در تمام کشورها فارغ از نژاد و رنگ و آیین.

آگاه، دانا، فداکار، پیگیر اهدافشان، دارای تجاربی ارزشمند، پرتکاپو و پویا، بدون تحمیل هیچ ایدئولوژی خاصی، و بدون دنباله روی و تقلید همیشه درصدد یافتن موثرترین راهها برای رساندن مردم به هدف آزادیشان و ارائه ی بهترین راهکارهایی که به ذهنشان میرسد، و مهمتر از همه «بدون هیچ بند و بستی با هیچکدام از جناحهای بیدادگران».

اینها بخشی از ویژگیهای آزادیخواهانست که بیشماری از آنها در داخل کشور و بیشماری دیگر ناخواسته در خارج از کشورند.

اما چرا آزادیخواهان از هم جدا و پراکنده شدند؟؟ و چرا به نتیجه و هدفشان نرسیده اند، حال آنکه عمر بیدادگری به نیم قرن نزدیک میشود!؟

دلیل اصلی همان چارچوب و محوریست که در مرز مقابل وجود دارد اما در مرز و‌ سرزمین معنوی آزادیخواهان یا وجود ندارد و یا سست است. 

آن محور، تعهد به همدلی و ایستایی در کنار هم در راه هدف آزادی و برابری» است. 

علیرغم آنکه ظالمان در بطن با یکدیگر «هم پیمان» و بنا به گفته ی خودشان «خویشاوند» هستند، اما در اینسوی، آزادیخواهان متأسفانه خود را با یکدیگر هم پیمان و خویشاوند نمیدانند و حتی با اعتقاد کامل به هدف مشترک، به اشتراک و تفاهم فکری بین خود، رخصت بارز شدن نمیدهند.

برخلاف بیدادگران که «بگم بگم» میکنند اما سکوت را پیشه؛ غرغر و گلایه میکنند اما از محدوده خارج نمیشوند؛ در اینسوی قضیه متأسفانه بعضی از آزادیخواهان به پاره ای مسائل و اختلافات فیمابین یکدیگر چنان عمق میبخشند و بگونه ای رابطه را میگسلند که امکان هرگونه پیوند و همدلی دوباره را از بین میبرند.

علت چنین امری نه در شکاف ایدئولژیک بلکه در فرهنگ سیاسی واپس رفته ایست که «بیدادگران» در آن «««نفوذ»»»» کرده و موریانه وار درونش را پوکانده اند.

ما هم کشتی داریم؛

بسیار بزرگتر، زیباتر، شیک تر و روشن تر

یک کشتی با گنجایش هشتاد میلیون .

اما؛

با مته و دریل

با تیشه و کلنگ

با مشت و لگد

خود درحال ویران کردن و غرق کردنش هستیم!

ضرب المثل قدیمی ایرانی که میگوید: تفرقه بنداز و حکومت کن؛ جزو سیاست و راهبرد اصلی دشمنان آزادی ست.

چگونه!؟

نیم قرن پیش، آزادیخواهان با هر عقیده و مرامی که داشتند، دارای یک وجه مشترک بودند و آن همکاری با یکدیگر و یاری رساندن بهمدیگر بود. مثلأ یک گروه بیسیم لازم داشت، گروه دیگر به آنها بیسیم میداد. آندیگری نیاز به چاپخانه داشت که یکی دیگر چاپخانه در اختیارشان قرار میداد. همه با هم دوست بودند. 

اما حالا...

دچار اختلاف که میشوند، پیوندها و رابطه ها را بکلی از بین می برند.

چرا؟

شاید همیشه لازم باشد با هر پیشامدی از خود پرسید: چرا؟

چرایی و یافتن پاسخ درست، میتواند گره ی کور را وا کند. و اینکه چرا انسجام شکل نمیگیرد؟ برای چراهای درون پاسخ نیز باید جواب را پیدا کرد. 

دشمنان آزادی متحد ماندند، اما آزادیخواهان از هم فاصله گرفتند و پراکنده شدند. 

آنچه دستور کار دیکتاتورهاست اینست: باید بین آزادیخواهان اختلاف افکند و فاصله انداخت و پل های پشت سرشان را خراب کرد تا راه هر پیوندی را سد کرد!

دیکتاتورها تار می تنند،گرچه نامرئی. به دام می افکنند، رابطه ها را می گسلند، در دل و اندیشه رخنه میکنند، تشویق میکنند، هورا میکشند، و دست افشان فریاد میزنند:

«تیشه را بر ریشه بزن!

آتش بر آن بیشه بزن!

حرمت ها را بشکن

و آخرین پیوندها را بگسل»!

و زیرجلکی به ریش مان میخندند و به همدیگر میگویند:«خب! تمام شد!حالا، نفر بعدی»!

آری، دیکتاتورها آنچه بر خود نمی پسندند را نه تنها بر دیگران می پسندند بلکه ایجاد کرده، گسترش داده، عمقش می دهند. بدانگونه که هر دوست به بانگ بلند به همرزمش بگوید:«بین ما یک دره ی جهنمی فاصله است»!

و چه غم انگیزست و چه تأسفبار؛ یک دره ی جهنمی! فاصله، بین آنها که روزی همسفره بودند، همراه، یار، هم پیکار.

وقتی درد و زخم را حس میکنیم، بایستی دلیلش را پیدا کرد تا درمانش نمود، در غیر اینصورت این روزگار بی مروت هر ماه و هر سال عضوی از تنمان را قطع میکند!

با آرزوی فردایی روشن و شاد 

اشرف علیخانی(ستاره)


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر