۱۴۰۰-۰۳-۱۶

حسین عرب: استثناء و قاعده و آنکه گفت آری، آنکه گفت نه

برشت در نمایشنامه های خود موضوعات بزرگ را در قالب های ساده به نوشتار در می آورد، آنقدر ساده که اگر خواننده فاقد توانائی نگرش پیچیده باشد هرگز نمی تواند به عمق آن پی برده و از ریشه های مورد تعرض برشت با نگاه سر سری می گذرد.

در "استثناء و قاعده" برشت به مقوله های اصلی زندگی انسان ها نگاه می کند، شجاعت و بزدلی، و آنرا از زبان حال باربر و بازرگان ابراز می کند، زمانی که بازرگان بی محابا به آب خروشان می زند و باربر در گذشتن از آب مرددمی ماند، و برشت می خواند:

و اینهم رود،

رودی با آبهای پرخطر.

دومردبرساحل اند،

یکی به آب میزند،ولی آن دیگری دودل است.

آیا آن یکی دلیراست واین یکی ترسو؟

آنسوی رود،همین که ازخطر رستند،

یکی میرود تا معامله ای رابه انجام برساند،

پیروزمندانه برساحل قدم میگذارد،

درملک متصرفی خود وارد میشود،

ومیوه تازه ای میخورد.

آما آندیگری،پس ازآنکه خطر را پشت سرگذاشت،

ازنفس افتاده است و چیزی هم بدست نمیآورد،

و بازخطرهای دیگری درکمین ناتوانیش نشسته اند.

آیااین هر دو دلیرند؟

هردو آیا خردمندند؟

افسوس! هردو باهم بر رود چیره شدند،

ولی برساحل گسترده،تنها یک تن پیروزمند است.

آنکه میگوید "ما" منظورش "تو و من" نیست.

ما بر رود چیره شده ایم.

ولی این تویی که برمن چیره ای.

و در ادامه زمانی که در دادگاه بازرگان بعلت عمل بر مبنای "قاعده" در برابر اقدام "استثناء" باربر بمنظور کمک به او در حالیکه بازرگان موجب شکستن دست او شده بود، تبرئه شده و قاضی در حکم خود عنوان می کند که :

"بر دادگاه مدلل است که باربر با سنگ به ارباب خود نزدیک نشده است، بلکه با یک قمقمه. ولی با قمقمه چه می خواست بکند؟ آب به بازرگان بدهد؟ باورکردنی نیست...، برعکس انسان گرایش به این عقیده دارد که او قصد داشته بازرگان را از پا درآورد. چه، باربر از افراد طبقه ای بود که برای خود دلایلی دارد تا تصور کند حقش پایمال شده است. عقلا او نمی بایست از این نکته غافل باشد که جزء با توسل به زور نخواهد توانست سهم خود را از آب بدست آورد. ........................

بنابراین عمل متهم از بابت دفاع مشروع بوده است. و اینکه آیا او واقعا در معرض تهدید بوده است یا این که خود را مورد تهدید تصور کرده، اهمیتی نمی تواند داشته باشد. در موقعیتی که بازرگان در آن قرار داشت می بایست خود را مورد تهدید تصور کند. بنابراین متهم تبرئه می شود و دادخواست زن مقتول مردود است."

همسرایان باهم می خوانند:

پس از دستبرد گروه های راهزنان،

نوبت دادگاه ها می رسد.

چون بی گناهی به خاک افتاد،

داوران برنعش او گرد می آیند و محکومش می کنند.

برگور مردی که به ستم کشته شد،

هنوز می باید که حق او را نیز بکشند.

حکم دادگاه،

چون سایه خنجر قاتل فرود می آید.

آه! مگر خنجر چندان که باید کافی نبود؟

و باز نیازی به ضربه خلاص قضاوت هست؟

این کزکسان گرسنه را بنگر، کجا می روند؟

در بیابان چیزی نیافته اند تا ببلعند،

اما دادگاه ها طعمه شان خواهند بود.

بدانجاست که آدمکشان می گریزبد،

ستمگران آنجا در امان اند،

هم آنجاست که دزدان غنیمت خود را،

در کاغذی که متن قانون بر آن نوشته است پیچیده پنهان می کنند.

برشت در نمایشنامه دیگر خود بنام "آنکه گفت آری، و آنکه گفت نه" ابتدا می سراید:

نخست باید آداب همرهی دانست

-طریق یاری و راه موفقیت آموخت_

بسا کس اند از این مردمان آری گوی،

که دل به وسوسه راه دیگری دارند.

بسا کس اند ز مردم که در شمار نیند.

بسا کس اند که جایی موافقان رهند،

که خود نه جای هماهنگی است و همرهی،

بدین سبب،

نخست باید آداب همرهی دانست.

و در ادامه بر آنچه سنت و آئین های گذشته است خط بطلان می کشد، و فریاد می زند، اسارت در رسم پدران بدور از عقل و منطق است. در داستان نمایشنامه عده ای برای یافتن داروی بیماری همه گیر به راه صعب العبوری می روند، و در میان راه یکی از همراهان از دنبال کردن گروه باز می ماند. دو راه حل است، یا به رسم گذشتگان آری گفته و شخص درمانده را به دره پرتاب کنند، و گروه به راه خود ادامه بدهد. و یا تابو شکنی کرده و گروه به منظور حفاظت از فرد ضعیف به مبدا بازگردند. و همسفران می خوانند:

بدین سان، دوستان همراه با یک دوست برگشتند،

و آئین نوئی را با دگر راهی پی افکندند،

و قانون دگر بنیاد به نهادند.

همه همگام، همدوش، هم آهنگ،

به تحقیر و تمسخرهای مردم دیده بر بستند.

همه یک دل، قوی دل، هم عنان، هم سنگ.

قصه های برشت ، حکایت هائی است که نلگفته و نانوشته مانده، و در راستای همین امر است که در ابتدای "استثناء و قاعده" می سراید:

داستان سفری را،

برایتان حکایت می کنیم.

سفر گروهی شامل یک بازرگان و دو خدمتکار،

خوب بنگرید چه می کنند:

رفتارشان به چشمتان عادی می نماید، ناهنجارش بیابید،

در چس کارهای هر روزه، آنچه را که ناموجه است کشف کنید.

در پس قاعده مسلم، نامعقول را تمیز دهید.

به هر کمترین حرکتی، اگر چه به ظاهر ساده باشد، بدگمان باشید.

رسم متبع را به همان عنوان نپذیرید،

ضرورت آن را جویا شوید.

با التماس از شما می خواهیم، در برابر حوادث هر روزه، نگوئید: "طبیعی است"

در عصری که آشفتگی فرمانروا و خون روان است،

در عصری که امر به آشوب می کنند،

در عصری که خود کامگی قدرت قانون به خود می گیرد،

در عصری که انسانیت ترک مردمی می گوید......

هرگز نگوئید: "طبیعی است."،

تا هیچ چیز تغییر ناپذیر شمرده نشود.

برشت سپس به ذکر داستان یک بازرگان و دو خدمتکار می پردازد و در پایان و پس از دو بار کشتن باربر یک نوبت بدست بازرگان و نوبت دیگر بدست قانون، به تلخی می خواند:

بدین سان گزارش یک سفر پایان می یابد.

شما خود دیده اید و شنیده اید.

آنچه دیدید یک حادثه معمولی بود،

از آن گونه که هر روز اتفاق می افتد.

با این همه از شما خواهش داریم،

در پس کارهای عادی، آنچه را که ناهنجار است بیابید،

در پس امور هر روزه، آنچه را که ناموجه است کشف کنید.

باش تا آنچه معمولی می پندارید، نگرانتان کند.

در لفاف رسم و قاعده اجحاف را بجوئید.

و هرجا که اجحافی در نظر آوردید،

درمان آن را بیابید.

حسین عرب/ 15 خرداد 1400


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر