۱۴۰۱-۰۱-۱۳

داود احمدلو: جنگ هفتاد و دو فرهنگ همه را عذر بنه…

 

چندی پیش بعد از بیست سال ، ویرایش جدید کتابی تحت نام بر خوردتمدن ها که به انگلیسی [The Clash of Civilization and the Remaking of World Order ] است دوباره مورد نقد برخی از محافل سیاسی در اروپا قرار گرفت، این کتاب که یک نوشتار تحلیلی و سیاسیاست توسط ساموئل هانتینگتون (Samuel P. Huntington ) آمریکایی واستاد دانشگاه هاروارد در سال 1996 منتشر شد و در سال 1997 بهفرانسه ترجمه گردید. نشر این کتاب به دنبال مقاله ای تحت همین نام و ازهمین نویسنده در تابستان سال 1993 در روزنامه Foreign Affairesمیباشد که از زمان انتشارش بحث های بسیاری را به راه انداخته است.  نظریه توسعه یافته این مقاله واکنش‌های مثبت و منفی بسیاری رابرانگیخت، هانتینگتون می‌خواست با انتشار کتابی تحت عنوان برخوردتمدن‌ها و بازسازی نظم جهانی، نظریه خود را به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر که به آن باور داشت عمق بیشتری ببخشد و همه جنبه‌های واقعی آنرا (البته به نظر نویسنده ) توسعه وسیعتری بدهد.

شاید دلیلی که ساموئول هانتینگتون را وادار به نوشتن این مقاله و سپساین کتاب نمود ، در جواب  مقاله ای بود که فرانسیس فوکویاما دانشمندژاپنی در سال 1992 در همان روزنامه و در نگاه خوشبینانه اش به آیندهبود. فوکویاما ادعا کرده بود که بعد از فروپاشی کمونیسم (خصوصافروپاشی دیوار برلین)، زمان حاکمیت لیبرالیسم، و حقوق بشر و سیستم کاپیتالیستی و حاکمیت اجتناب ناپذیر اقتصاد بازار فرا خواهد رسید ، اینتنها و یگانه راه و مسیری خواهد بود که الگوی همه کشورهای جهان خواهدشد و آنها دیر یا زود به آن خواهند پیوست و احتمالا دیگر در دنیا جنگمهم و آنچنانی رخ نخواهد داد و انسانیت به مفهوم هگلی (وجدان اخلاقی…… چیزی که از عدالت و حقیقت اطاعت می کند) به انتهای تاریخ خواهدرسید.

پروژه هانتینگتون توسعه یک مدل مفهومی جدید برای توصیف عملکرد روابطبین‌الملل پس از فروپاشی بلوک شوروی در اواخر دهه 1980 و آغاز قرنبیست و یکم و مبتنی بر توصیف ژئوپلیتیکی جهان است که دیگر اساس برروی تقسیمات ایدئولوژیک «سیاسی» نیست، بلکه بر اساس تقابل‌هایفرهنگی پیچیده تری است که آن را «تمدنی» می‌نامند، که در آن بسترمذهبی دارای یک مکان مرکزی در روابط متضاد بین آنها را دارد.

او بر این باور است که پرچم‌ها به‌عنوان نمادهای واقعی هویت فرهنگیبرافراشته و افتخارآفرین خواهند بود و از این به بعد این پرچم ها هستندکه برای دفاع از حقوق فرهنگی و ملی مردم برافراشته خواهند شد.

در این قسمت هانتینگتون اولین نقشه ای را ارائه می دهد که نشان دهندهتقسیم جهان به 8 تمدن است، پس از فروپاشی دیوار برلین، همانطور کهشاهد بودیم ، دو آلمان شرقی و غربی که بعد از سالها جدایی همدیگر راباز یافته بودند ، در اولین برخوردها احساس تعلق به یک هویت و یک ملتواحد را نداشتند و هیجان و شیفتگی تعلقات ملی را آنچنان که دنیاانتظارش را داشت نشان ندادند ، چرا؟ آیا به این دلیل که نزدیک به نیم قرنهر کدام از آنها پرچم خود را داشتند که وابستگی به آن باعث این شگفتزدگی گردیده بود؟ هانتینگتون مثال های دیگری از این دست را آورده ، درسوم ژانویه 1992 در مسکو، زمانی که دانشمندان روسی و آمریکایی پساز پایان اتحاد جماهیر شوروی در 26 دسامبر 1991 در یک ساختماندولتی جمع شده بودند ، مجسمه لنین را از جای کندند و پرچم جدیدفدراسیون روسیه را به صورت وارونه برافراشتند ، که در اولین وقتاستراحت، برگزارکنندگان به سرعت این خطا را تصحیح کردند، این حکایتنشانه گذار از نحوه و در تعریف هویت و نمادسازی افراد در همان لحظهمیباشد،  حکایت دوم مربوط به 18 آوریل 1994 است، زمانی که 2000 نفراز مردمان  عربستان و ترکیه در اعتراض به قتل عام مسلمانان در سارایووتجمع کرده بودند، بجای اینکه از پرچم سارایوو استفاده بنمایند ، پرچمهای کشورهای خودشان  را به اهتزاز در آورده بودند. در نهایت، او به مثالسومی اشاره می‌کند که تظاهرات 16 اکتبر 1994 در لس‌آنجلس علیه قانونی که می‌خواست تمام کمک‌های مالی به مهاجران غیرقانونی را قطعکند، تظاهرکنندگان با پرچم‌های مکزیک راهپیمایی کردند و باعث تعجبناظران گردید که چرا از پرچم آمریکا استفاده نکرده‌اند؟

بر این مثالها می‌توانم نمونه زنده تری را اضافه کنم ، در روز یکشنبه ۶ فوریه ۲۰۲۲ در بروکسل در مقابل ساختمان اتحادیه اروپا ، اوکراینی هاتظاهراتی در مخالفت با خطر تهاجم روسیه در مرز کشورشان براهانداختند و از اتحادیه اروپا درخواست کردند که حمایت خود را از کشوراوکراین ادامه دهد، جالب توجه اینکه آنها بجای استفاده از پرچم اتحادیهاروپا ، از پرچم اوکراین استفاده کردند که دلیل دیگری بر تأیید نظرهانتینگتون میباشد(البته نا گفته نماند که در جنگ اوکراین انگیزه دیگریوجود دارد که در این بحث نمیگنجد).
 

تز اصلی او مبتنی بر توصیف جهانی است که به هشت تمدن تقسیم شدهاست: غربی، اسلاو-ارتدوکس، اسلامی، آفریقایی، هندو، کنفوسیوس،ژاپنی و آمریکای لاتین.  به گفته هانتینگتون، تمدن «بالاترین شیوهگروه‌بندی و بالاترین سطح هویت فرهنگی است که انسان‌ها به آن نیازدارند تا خود را متمایز کنند».

از نظر او، تمدن با عناصر عینی مانند زبان، تاریخ، مذهب و نیز با عناصرذهنی خودشناسی تعریف می شود.

هانتینگتون مفهوم «شوک» را چنین بیان میکند: یک درگیری در صورتی کهدولت‌هایی از تمدن‌های مختلف را در برابر یکدیگر قرار دهد، شانسبیشتری را برای تبدیل شدن به یک بحران بزرگ دارد، به عبارت دیگر، وجوداین تمدن‌های مختلف، از تضاد غیرقابل کاهشی در صحنه بین‌المللی خبرمی‌دهد ، این درگیری دیگر نتیجه مدل‌های ایدئولوژیک یا اقتصادی رقابتیمشخصه جنگ سرد نیست، بلکه نتیجه تقابل بین مناطق تمدنی خواهد بود. او توضیح میدهد که درگیری در یوگسلاوی سابق (در دهه 1990) را میتوان با برخورد بین سه تمدن غربی، اسلاو-ارتدوکس و مسلمان ترسیم کردو شخصن می‌توانم به جرأت بگویم که در اروپا “پرده رنگارنگ فرهنگجایگزین پرده آهنین شده است” ، که میتوانیم آنرا برخورد «ایدئولوژیکی » هم بنامیم.

به عبارت دقیق‌تر، تمدن‌ها با توجه به غربی‌سازی جهان، هویت خود را درواکنش علیه تمدن غربی تقویت میکنند. در واقع این به معنای مخالفت باغرب و سایر تمدن ها (بقیه) و یا حتی تمدن غرب با تمدن اسلامی است کهنویسنده آن را تحقیرآمیز و بی میل به پذیرش الگوی دموکراتیک توصیفکرده است.

برای درک این نظریه، باید آن را در میان تلاش‌ها برای ترسیم دنیای پس ازجنگ سرد قرار داد: آیا صلح‌آمیزتر خواهد بود یا آشفته‌تر؟  هانتینگتون،مسئله واکنش به نظریه «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما (1992) را کهپیروزی مدل لیبرال دموکراسی را بر ایدئولوژی‌های جایگزین بر پایانتقابل‌های بزرگ که از یک دیدگاه خوشبینانه صلح آمیز میباشد را رد میکند و برعکس بر بیداری هویت تأکید مینماید، و چنین اظهار میکند که اینتأمل می‌تواند گویای شایستگی و معرفی مجدد آن را با در نظر گرفتنعوامل فرهنگی در درک روابط بین‌الملل دانست .

بعلاوه، هانتینگتون تمدن  و به ویژه مذهب را که به نظر می رسد تعیینکننده اصلی است عامل اصلی درگیری میداند و به این رویکرد لقب تکعلتی می‌گوید و در نتیجه عامل سیاسی مانند در نظر گرفتن منافع ملی درساختار سیاست خارجی را کنار می گذارد و از پیچیدگی شرایط میکاهد.

در نهایت، برخی از مخالفان ، مسئله دفاع احتمالی از یک دستور کارسیاسی را مطرح کرده اند و تمرکز بر اسلام و توصیه هایی که به غرببرای دفاع از تمدن خود داده شده است، نوعی آمریکایی محوریهانتینگتون را به نمایش میگذارند. موضوع کتاب بعدی او، ما کیستیم؟ چالش هویت ملی آمریکا (2004 ) این فرضیه را بیش از بیش تایید میکند.

نویسندگانی مانند مارک بی سالتر کانادایی، استاد علوم سیاسی، درکتاب “ بربرها و تمدن در روابط بین‌الملل” (2002) ، با قرار دادن آن درچشم‌اندازی طولانی‌تر تلاش می‌کند که نشان دهد که این اصطلاح فقطمی‌تواند  تئوری ظهور مجدد یک لفاظی امپراتوری باشد و بس ، مانندسایر مراحل خطر یا تردید و اینکه غرب با برچسب زدن به دیگری به عنوان"بربر" و مخالف تمدن امروزی ، رابطه خود با دیگری را مورد بازبینی قرارمیدهد تا هرچه بیشتر به بهره وری مورد نظرش دست یابد.

در عمل، بسیاری از نمونه‌های متقابل برای نشان دادن محدودیت‌هاینظریه برخورد تمدن‌ها رد شده‌اند ، اما شخصا سعی بر آن دارم که یکی ازآنها را که قبل از نوشتن کتاب هانتینگتون اتفاق افتاده است حفظ کنم وآنهم جنگ خلیج را که ایالات متحده علیه صدام حسین در سال 1991 به راهانداخت، از یک سو این پاسخ نظامی به دنبال تهاجم عراق به کویت، یعنیدو کشور متعلق به یک منطقه تمدنی است و از سوی دیگر، ائتلاف بهرهبری آمریکا شامل بسیاری از کشورهای عربی-مسلمان بود که به نظرمی رسید قسمت های دیگری از  پیش بینی هانتینگتون را تأیید می کند ،همچنان می‌توانیم به آن مورد، حملات 11 سپتامبر 2001 را اضافه نماییم. (حتی اگر یکی از پیامدهای متناقض این رویداد برای نومحافظه کارانترویج گسترش دموکراسی به تمدن های دیگر در مخالفت با تز هانتینگتونباشد)، به این می گویند پیشگویی خودشکوفایی.   

به طور خلاصه، جهان پس از جنگ سرد و هشت تمدنی مورد نظرهانتینگتون ، پیوندها و تفاوت های فرهنگی روابط، تضادها و ارتباطات بیندولت-ملت ها را تعیین می کند.  مهم ترین کشورهای جهان از تمدن هایمختلف هستند، درگیری های محلی که به احتمال زیاد گسترش می یابندبین تمدن های مختلف رخ خواهند داد و اشکال توسعه اقتصادی برای هرتمدن متفاوت خواهند بود، غرب دیگر تنها قدرتمند نیست و آنهم به این دلیلکه سیاست بین‌الملل چند قطبی و چند تمدنی شده است.

به نظر نگارنده اگر چه در ابتدا مذهب در تمدن و فرهنگ ریشه ای نداشتهاست و مرزی میان این دو وجود داشته ، اما بعدها خواسته و یا ناخواستهوارد فرهنگ و تمدن آن سرزمین گردیده است، که در آینده می‌توانداختلافات فرهنگی نشأت گرفته از مذهب ، اساسی ترین ریشه و سرچشمهکشمکشها در جهان گردد.

آیا اکنون پس از بیست سال در موقعیتی قرار داریم که بتوانیم در مورد ایندو نظریه ، از طرفی فوکویاما و از طرف دیگر هانتینگتون به قضاوتبپردازیم؟ متأسفانه با اتفاقاتی که در سال‌های اخیر شاهد آن بودیم بیشتربه تئوری هانتینگتون نزدیکتریم تا فوکویاما، هانتینگتون برای اثبات تئوریاش به دفعات به ایران و انقلاب اسلامی اشاره کرده و به اسلام به عنوانیکی از نماد های قدرت در حال پیشروی اشاره کرده است .

اگر در زمان انقلاب ایران ، دنیا و بویژه امریکا شناختی از ملایان نداشتنداما بعد از چهل سال دست و پنجه نرم کردن با این جماعت نمی توانیمبگوییم واگذاری افغانستان به طالبان شامل همان بی اطلاعی و عدم ناآشنایی از این طبقه بوده است ، بلکه به نظر نگارنده اگر قدرت های بزرگ(همانهایی که برابر حقوقی و حقوق انسان‌ها در صفحه اول قانوناساسیشان ثبت شده ، البته برای خودشان و نه دیگر ملتها ) میخواهندهمچنان به همان گونه قبلی دنیا را از نظر اقتصادی بین خود تقسیمگردانند ، میبایست سهم مذهبیون را به طریقی ادا کنند حتا اگر به قیمتیبسیار گران ، به بیانی دیگر یعنی فرستادن  حقوق تمامی زنان یک مملکتبه قتلگاه ، همان اتفاقی که در افغانستان افتاد.

این واگذاری خود دلیل دیگری بر اهمیت تز هانینکتون میباشد که همانا “ تقابل‌های فرهنگی پیچیده تر که در آن بستر مذهبی دارای یک مکانمرکزی در روابط متضاد بین آنها را دارد” .

تا لحظات  پایانی این مقاله، هنوز جنگ در اوکراین ادامه دارد و مسلمنبعد از پایان این درگیری ، مرزهای سیاسی و خط کشی های جدیدیبوجود خواهند آمد که مسلمن شبیه دوران جنگ سرد نخواهند بود و حملاتلفظی و واکنشهای سیاسی وارد فاز جدیدتر و جدی تری خواهند شد کهمتأسفانه جهان را مجددا به دوقطب تبدیل خواهد کرد ، ولی حتمن با تقسیمبندی و یار گیری به شکل دیگری، از آنجایی هم که نقاط کور و پرسش هایبدون پاسخ بیشماری از درگیری اوکراین در پیش روی داریم به سختیمی‌توان خطوطی از کشمکشهای آینده دنیا را ترسیم کرد.

داود احمدلو ،

۳۱ مارس ۲۰۲۲


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر