۱۳۹۹-۰۱-۱۶

مهستی شاهرخی: هذیان های کرونازده (۲)

آیا هیچ در زندگی فکرش را کرده بودی چنین روزی را به چشم ببینی؟

انگار در فیلم «جنگهای ستاره» شرکت و بازی داریم.

ظاهر پلیس ها به صحنه آرایی گشتاپو و گریمِ سربازان اس. اس.  شبیه نشده؟

همه چیز غیرواقعی و غریب و پیش بینی نشده است.

دورانِ کرونایی را سپری می کنیم.

 

*

«مردم می میرند و خوشبخت نیستند» این را کالیگولای آلبر کامو میگفت.

مُردن بدونِ حسِ سعادت، چقدر پوچ و دردناک است!

از بالکن های ناپل صدای موسیقی و آواز می آید: آموره...لا مورته

چرا در زبان ایتالیایی، درونِ کلمه عشق (آموره) کلمه (مورته) هم گنجانده شده؟

چرا همیشه از عشق می میریم؟

عشق تا سرحدِ مرگ! آموره...لا مورته!

بهار زیبا آنسوی پنجره منتظر نشسته است.

*

دستهایم را با صابونِ مایع حسابی صابون مالی می کنم.

بعد صابونِ خوشبویی که از سفر پارسالم به ایتالیا به یادگار نگه داشته ام و بالای دستشویی است را پایین میآورم و بو میکشم: پردیس و باغِ بهشت کجاست؟

آبِ رکن آباد یا پارکِ باگاتل و طاووس های خرامانش ما را بس!

«آن طور که دوست داری زندگی کن! یا زندگی را آن طور که هست دوستش داشته باش.» این را شکسپیر در جایی گفته بود.

باید با قطعاتِ پازل، سعادتِ لحظاتِ خود را بسازم.

باید پردیس را در همین لحظات بسازم.

*

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت...

*

«اگر سخنِ عشق در میان نیست بگذارید این گونه بگوییم که غمگین اید چون شاد نیستید.» اینها جملاتِ شکسپیر در تاجر ونیزی است. آنتونیو عاشق نبود بلکه شادی جهان پیرامونِ خود را می خواست و در این راه هر چه داشت در طبقِ اِخلاص گذاشت. آنتونیو عاشق جهانی شاد و پر شور بود. او غمگین میشد چون دنیا شاد نبود و نیست.

*

آخرِ پاییز نیست، تازه اول بهار است!

مرگ مانند خزان، مانند برگ ریزان،

مانند فصل درو، با داس خود آدمها را از رشته حیات می چیند و درو میکند

هر روز خرمن خرمن، پُشته پُشته، مُرده میبرند.

آیا با این همه جنازه، اکنون دنیا شادان است؟

*

برای ادامه حیات، ما به عشق و اکسیژن نیازمندیم.

رشته های حیاتِ با مهر و هوای پاکیزه در هم تنیده شده است.

دم و بازدم. مانند جزر و مدِ دریا! این آمد و شد! این رفت و برگشت مِهر!

چیزی نظمِ طبیعت را آزرده است.

این همه پلیدی و انباشتِ سرمایه!

این همه حیف و میل برکت زمین!

این همه گرسنگی و آوارگی و بی پناهی!

باید جهانی پاکیزه و پُرمهر آفرید.

*

*

امید؟ امید چه شد؟

امید همیشه بود و هست و خواهد بود.

امید خونیست که در رگهای ما جاریست.

امید نفسی است... دمی است که فرو می رود.

چرا در سی سی یو ناگهان از نفس کشیدن  دست کشیدی؟

چه شد که در آی سی یو قلبت از تپیدن ایستاد؟

تو که سراپا مهر بودی، ای سراپا شور زندگی!

آموره... لامورته... کجا رفتی تو؟

بهار آمده پشتِ پنجره و چکاوک میخواند... کجا رفتی تو؟

تویی که این همه پرندگان را دوست داشتی.

تویی که دلت میخواست روی شاخه زندگی پرنده ای باشی.

تو که مانند جوجه ها، زرد می پوشیدی؛ بر این باور که بالهایت خواهند رویید.

تویی که با آن همه مهر جوشان در وجودت، خورشید نوربخش مان بودی.

بی تو، تنها، در این وادی حیرت چه کنم؟

«و عشق را که خواهرِ مرگ است»...

*

شریکِ زندگیم تمام شب را بیدار مانده و آمار مُرده های کُره زمین را بحظه به لحظه پیگیری کرده؛ از صبح قلبش درد گرفته است.

چین. ایتالیا. اسپانیا. ایران. آمریکا. فرانسه. آلمان. و...

اینها فقط اعداد دو رقمی و سه رقمی نیست. آمار افول ستاره عمر گروه گروه آدم به سوی خاک است.

*

برای تسکینش به او می گویم: آخرش همه مان می میریم.

«آیا همگی آخرش به دنیای دیگری میرویم؟» آین فکر آهسته در سرم چرخ میزند.

یا «فقط می میریم؟» امیدوارم فکرم را نخوانده باشد.

*

دستهایم را با وسواس صابونمالی میکنم؛ در فکر اینم که کرونا چه ویروس پاکیزه و تمیزی است!
کرونا میخواهد که همه در اول بهار تکانی به خود بدهند و خانه تکانی کنند.
کرونا میخواهد در ابتدای بهار، هر چه را فرسوده و ناتوان و ضعیف است دور بریزد.
کرونا جهان را پاکیزه میخواهد.
کرونا با داس مرگ همه جا را می روبد.
کرونا تا کجا پیش خواهد رفت؟
مرزهای کرونا کجاست؟

*
آیا تزکیه درون در این پالایش کیهانی نقشی دارد؟
آیا با غنی کردن درون، می توان در این آزمون پیروز شد؟

در فکر اینم که این کرونای بهاری به غیر از جان از ما چه میخواهد؟

*

ادامه دارد

 


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر