۱۳۹۹-۰۲-۰۳

مهستی شاهرخی: هذیان های کرونازده (۳)

راستش را بگو هیچ حدس میزدی چنین روزی را به چشم ببینی؟

روزی ترا در خانه خودت حبس کنند و جرآت نکنی پایت را از خانه بیرون بگذاری؟

از سلاحِ بیولوژیک حرف می زنند و کُره زمین آلوده این ویروس است.

سناریوهای سیاسی گاه مانند نمایش یا فیلمی است که فقط باید خاموش ماند و تا پایان تماشایش کرد و هیچ نگفت.

*

همگی در خانه هایمان تپیده ایم و فقط برای خرید مواد غذایی از نزدیکترین فروشگاه از خانه خارج می شویم، اما در بیرون صد و شصت هزار پلیس و ژاندارم مجهز مأمور ما شده اند تا در صورت تخلف جریمه مان کنند و جریمه هر بار سنگین تر می‌شود.
مگر مآموران بخشی از جامعه نیستند؟
مگرمآموران کرونا نمیگیرند؟
آیا بودنشان در کنار حکومت و قدرت، آنها را در برابر همه چیز مصون می‌کند؟
تضادِ غریبی است!

*

افسوس! کاش پیشتر و بیشتر به تو رسیده بودم.

ایکاش بیشتر به صدایت گوش داده بودم.

کاش میدانستی چقدر دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده.

چقدر دوری تو!

دستان نرم و لطیفِ تو از من چه دورست!

تو در آنسوی پلِ صراطی!

در آنسوی آینه ها!

*

این همه بلا و جنگ و گرفتاری و بیماری از کجا آمد؟

چه شد که اینقدر از هم دور شدیم؟

این همه سیل و ناپدید شدن جنگلها و آب شدنِ کوهِ نمک در سدِ آب شیرین چه بود؟!

چقدر بین ما فاصله انداختند؟

ببین چقدر بینِ ما دوبهم زنی کردند؟

کارون چه می کند؟

بندر جاسک چه می شود؟

خزر آخرش چه شد؟

چابهار را در کدامین چاه پنهان خواهند کرد؟

با کم آبی و خشکسالی چه میکنی؟

با پس لرزه های زمینِ زیرِ پایت چگونه کنار می آیی؟

سیلِ و سیلاب های سیستان و بلوچستان را چه کردی؟

گهی سیل و گهی خشکسالی! 

هم سیل و هم خشکسالی!

راستی چه شد که یکباره، برکت از ایران زمین رخت بربست؟

*

مجسم کن: ۵۵۵ میلیون سال پیش از ما را،
مجسم کن: کِرمی را به اندازه یک دانه برنج،

مجسم کن: اولین شکلِ حیات را،
شکل ساده ای از هستی با سری و شکمی و تهی،
نامش را با اسمی دهن پُرکن، «ایکاریا واریوواتیا» گذاشته اند!
او پدر جد تو و من و دایناسورها و نئاندرتال ها و پانگولین ها و خفاش ها و نهنگها و طاووس های باغ باگاتل است.
تاریخِ تحولِ ما، تاریخِ تحولِ از کِرم به کِرم و از خاک به خاک است.
مگر نه اینکه آخرش همه به سوی خاک برمیگردیم و خوراکِ کرمها میشویم؟!

پس ما همگی در یک حلقه و در یک سیاه چاله افتاده ایم!

برای ابد!

*

دستهایت کجاست؟  دستانت را به من بده!

ما همه فرزندان یک مادر و از یک خاک بودیم،

کرونا آنجاست که با تک تیراندازان آتش به اختیارش گروه گروه مردم بی دفاع و بیگناه را می کشد.

کرونا در آنجا با دوشکا و تانک می کشد، کرونا ئر آنجا، در نیزار خرمن خرمن درو میکند. 

تو با هجوم ملخهای مهاجم چه میکنی؟

دستانم  را بگیر تا آرام شوم!

*

اینجا در قرنطینه ای کرونایی، مرا گذاشته اند!

بی جان و خسته ام از این دموکراسی فرتوت!

هنوز به مرگ نرسیده ایم،

نرسیده به مرگ، هنوز زندگی است.

تا زندگی هست، امید هم هست.

بیا جلو! دستت را بمن بده!

دنیای وارونه وارونه وارونه،

دنیای پر از آسیابهای بادی و شوالیه های درپیتی و حلبی!

دنیای یک دلار برابر نرخ یک اتومبیلِ پیکان!

*

در اندلسی، در پنجره خانه ای، نوازنده ای گیتار می نوازد و ترانه ای از لورکا را به آوازمیخواند: «حس کردم مرا کشته اند.

به کافه ها، به گورستانها، به کلیساها یورش بردند،

میان بشکه های شراب را گشتند.

سه نفر را به خون کشیدند تا دندان‌های طلایشان بکشند.

اما مرا هرگز نیافتند.

نه!

هرگز نیافتندم!»  

 

*

باید ماسکم را به صورتم بزنم.

هر دم مثلِ اکسیژن، مثلِ دم و بازدم دروغ را فرو می دهیم.

تصاویر قلابی، کلام دروغین، معناهای ساختگی،

کرونا توی هوای تنفسی ماست.

کرونا در محیط  زیستی ماست.

دیگر به هیج وجه نمیشود  دروغهایی چنین بزرگ را بلعید.

دیگر نمی توان بیش ازاین در فضای مسموم نفس کشید و زنده ماند.

باید حتماً ماسکم را به صورتم بزنم.

 

*

ادامه دارد


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر