۱۳۹۹-۰۳-۲۶

مهدی ضمیری: تاریخ جنبش مبارزاتی رنگین پوستان در آمریکا

 

به نظر می رسد مرگ جورج فلوید تاریخ مبارزات سیاه پوستان در آمریکا و جهان را وارد مرحله تازه ای کرده است با نگاهی به تاریخ جنبش های اصلی برابری‌ خواهی سیاهان آمریکا در نیمه دوم قرن بیستم این پرسش مطرح می شود که سیاهان آمریکا در برابر بی‌عدالتی ها و نژاد پرستی ها با چه ابزارهایی به میدان آمده و چگونه با آن تضادها کنار خواهند آمد  و یا برای آن تدارک دیده اند .

 بحران اخیر نژاد پرستی و برخوردهای فاشیستی تا آنجا پیش رفته که سردمداران آمریکا از رییس جمهور گرفته تا  پایین ترین عضو تشکیلات اداری نظامی کشور از جمله پلیس با تمام قدرت وارد میدان شده تا هرچه زودتر سوار بر اوضاع شوند و منافع خودرا تضمین کنند..

 ولی این بار توپ و تشرنژاد پرستان کارساز از آب در نیامد و رنگین پوستان ساکت ننشستند و نه تنها  با قدرت و با همبستگی تمامی ارکان حکومتی دویست ساله آمریکا را زیر سوال بردند بلکه در سراسر جهان از پشتیبانی وسیعی بر خوردار شدند و همه جناح های فرسوده با تفکرات نژاد پرستی را زیر آتش گرفتند.

 سران قدرت آمریکا سراسیمه با همه ابزارهایی که در دست داشتند و دارند وارد میدان شده و هارت و پورت میکنند که چنان می کنیم و فلان میکنیم  و بزودی معلوم شد که اینطوری ها که فکر میکردند نبوده   و دیگر جامعه  تحقیر شده آمریکا به عقب بر نخواهد گشت علاوه بر آن این جنبش  همبستگی جهانی را هم پشت سر خود دارد و آنرا با ضعف بیشتر آمریکا گسترده ترهم خواهد کرد این است که سی آی ای  بزرگترین و گسترده ترین  تشکیلات مخوف جامعه بشری یعنی سازمان اطلاعا آمریکا را به چالش کشیده و موفق شد  جهانی را پشت سر خود  متحد کند.

غربی ها  بردگان آفریقای رنگین پوست و سیاه را به  اروپا و از آنجا به آمریکا کوچ دادند بخش سیاه پوستان آفریقایی تبار که از بدو تشکیل کشوری بنام ایالات متحده آمریکا  بعنوان برده به این قاره بزور منتقل کرده بودند. آنهم با غول و زنجیر و بیشتر از طریق اروپا به مرکزیت بلژیک فعلی که از سه ملیت آلمانِی ، فرانسوی و هلندی تشکیل شده است.

با وجود فشارهای همه جانبه به مردم آفریقا  مهاجران ساکت ننشستند اگر چه آمریکا  با استفاده از مذهب مسیحی  تعداد زیادی مزدور  تحت عنوان کشیشان  مسیحی دست و پا کرد و تعدادی از آنها را به مقام هایی رساند و با امکانا ت  تبلیغاتی مذهبی و مالی موفق شد از طریق کشسیشان مزدور جمعیت سیاه پوست را به روزی بنشانند که شاهد آن هستیم

از یک سو دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا  و مقامات کشور مطابق معمول  تظاهر ‌کنندگان را خشونت  طلب خطاب کرده  ومحکوم کردند  در عین حال گروه‌های چپ‌ گرا را به دست داشتن در خشونت‌ها و اعتراضات متهم کرده و آنها را تروریست خوانده اند. از سویی دیگر در رسانه‌ها ی فضای مجازی هم بحث و جدال بین طرفداران خشونت‌  و یا پرهیز از آن  با کسانی که مراکز پلیس را به آتش کشیده، فروشگاه‌ها را غارت کرده اند بالا گرفته است.

جیمز بالدوین سیاهپوستی که درون‌ مایه بیشتر آثارش نژاد پرستی و تاثیر آن در آمریکا است، در جواب این سوال که کسی که در اعتراضات  شیشه‌ ی فروشگاه ها    را می‌ شکند و آنچه که می‌ خواهد را برمی‌ دارد چطور توصیف می‌ کنید؟ گفت پیش از جواب به این سوال باید بپرسیم کسی که با ظلم و ستم، پول محله‌های فقیرنشین را به جیب می ‌زند چه تعریف می‌ کنیم؟

اغلب در تلویزیون دست سیاهی را می‌ بینید که در حال دست‌ اندازی به اموال دیگری است بنابراین قاطبۀ آمریکایی‌ها نتیجه می ‌گیرند که این وحشی‌ها در تلاشند تا همه چیز ما را بدزدند. هیچ کسی به طور جدی سعی نکرده تا ببیند مشکل اصلی کجاست متهم کردن مردمی گرفتار که همه چیزشان را دزدیده‌اند و آنها را به  غارت و آشوبگری که کریه و نفرت ‌انگیز است متهم میکنند.

پس از گذ شت بیش از نیم قرن از این مصاحبه و در دورانی که ایالات متحده یک رییس ‌جمهور سیاه‌ پوست را هم در کاخ سفید دیده است که از هر سفید پوستی ضد سیاه پوستان بوده است ، در هنوز بر همان پاشنه می‌ چرخد و پرسش اصلی سیاهان آمریکایی همان است که بوده راه دستیابی به عدالت و حقوق برابر کدام است؟ جنبش‌های مسالمت‌ آمیز و خشونت‌ پرهیز و یا عمل انقلابی متقابل اند.

دهه‌ شصت میلادی، سال‌های طغیان جنبش‌های برابری‌ طلب و آزادی ‌خواه در سراسر جهان بود. در این دهه، جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان که در دهه‌های قبل‌ از آن و تحت تاثیرتحولات و بحرانهای سیاسی بعد از جنگ جهانی دوم آغاز شده بود، توانست بخش‌های بیشتری از جامعه سیاه‌ پوستان و بخشی از اقلیت سفید پوست مترقی را با خود همراه کند.

مالکوم ایکس و مارتین لوترکینگ دو چهره‌ اصلی منازعات سیاسی دهه‌ شصت سیاهان آمریکا بودند. هرچند فاصله‌ بین ایده‌های سیاسی مالکوم ایکس و مارتین لوترکینگ بسیار زیاد است اما هر دو در پی رسیدن به یک هدف بودند. به گفته مالکوم ایکس من و مارتین لوترکینگ دقیقا در پی یک هدف هستیم آزادی اما مسیر رسیدن به این هدف برای این دو چهره‌ اصلی جنبش سیاهان آمریکا بسیار متفاوت بود هردوی آنها آزادی را در آزادی عمل کلیسایی خود میدیدند چون بحث اساسی عدم حمله به سفید پوستان نژاد پرست بود که منابع ثروت ملی را از آن خود دانسته و میدانند .

مارتین لوترکینگ  را مهمترین چهره‌ جنبش در سال ۱۹۶۴ به عنوان جوان  ‌ترین فرد میدانند، و البته که جایزه صلح نوبلی را بخاطرمقابله با جنبش بسیار قوی استقلال طلبانه چپ هم  دریافت کرده بود آنهم در شرایطی که در جنوب شرقی آسیا آمریکا  مشغول قتل عام مردم این منطقه بود  ،  اوکشیشی مسیحی بود که با نگاهی به آموزه‌های گاندی نافرمانی مدنی خشونت‌ پرهیز را راه‌ حل مسیله سیاهان آمریکا می‌ دانست درست همان دیدگاهی که  سفید پوستان غرب دارند .

بعد از این وقایع و شکست و فرار آمریکایی ها و شرکا  از جنوب شرقی آسیا آنها سراغ گاندی  و ماندلا رفتند هردو را شسته و رفته از لندن  یکی را رهبر هندوستان و ماندلا را رهبر سیاه پوستان آفریقا کردند بدون آنکه مردم در تعیین  مقام و یا شغل آنها نقشی داشته باشند ماندلا  با انجیل به بغل  و گاندی با اسکریپت مذهبی هندی شدند رهبران دو کشور چون هردو با جنبش کمونیستی  و مبارزات استقلال طلبانه موافق نبودند و بدین ترتیب سه چهره از جمله پاپ  واتیکان  شدند سه تفنگ دار مدافع  سیستم های سرمایه داری ادامه دارو دایم  در جنگ  که گویا خداوند به آنها دستور داده بود فقط زیر دستان را تحقیر و نابود کنید و به نژاد پرستی  و لازم بودن فقر و فلاکت  که سرنوشت انسان ها هست  پای بند بمانند که مشییت الهی هست و باید مهر تایید بخورد.

جناب ایشان در سال 1959 سفری به هندوستان کردند و آنچنان رابطه تنگاتنگی با گاندی ایجاد کردند  تا بقول خودشان از نوع مقاومت منفی گاندی درس بگیرند وایشان اضافه میکند که از نوع مقاومت گاندی درس فراوان آموخته و این رابطه موجب شد تا متقاعد شود روش مقاومت مدنی کار سازتر از روشهای دیگر است و البته ادعا میکند که درک عمیق تری از مقاومت  هندوستان  پیدا کرده است که میتواند درجامعه امریکا هم مورد استفاده قرار گیرد نتیجه اینکه مقاومت بدون خشونت بهترین را ه حل است و کارا ترین سلاح در دست مردم تحت ستم خواهد بود.   

در عین حال او همواره خود را هوادار دموکراسی آمریکایی دانسته  یعنی طرفدار دو درصدی های میلیاردرو بنا به گفته‌ خودش در پی مبارزه با دموکراسی آمریکایی نبوده و تلاش می‌ کرده تا جایی برای سیاهان نیز در این دموکراسی پیدا کند یعنی جناب ایشان معتقد بود آهسته راه برود تا گربه شاخش نزند .

هرچقدر مارتین لوترکینگ، با الهام از آموزه‌های مسیحیت و مدل نافرمانی مدنی گاندی به عدم توسل به خشونت در مبارزه‌ سیاسی و تلاش بر تکیه بر حقوق شهروندی و مدنی اصرار داشت، در همان دوران مالکوم ایکس در جبهه‌ دیگری ایستاده بود.

برای او ریشه‌ مشکلات سیاهان در آمریکا به برد ه‌ داری و مرد سفید برده‌ دار بازمی‌ گشت رادیکال بودن کلید واژه ایده‌های او بود رادیکال بودن به‌ سادگی به این معناست که باید هر چیزی را ریشه‌ ای درک کرد.

مالکوم برخلاف لوترکینگ وضعیت سیاهان آمریکا را نه نقصان حقوق مدنی و شهروندی که نقض حقوق بشر می ‌دانست این واژه موقعی رایج شد که در کشورهای جهان سوم جنبشهای عظیمی سر بر آوردند و رژیمهای فاسد را بزیر کشیدند .  او حتی در نظر داشت از دولت آمریکا به سبب نقض حقوق بشر آفریقایی‌ تبارهای آمریکا به سازمان ملل متحد شکایت کند. رادیکال بودن ایده‌های او و لزوم استفاده از نیروی قهرآمیز میراث اصلی مالکوم ایکس برای جنبش‌های رهایی ‌بخش ضد نژاد پرستی بود. به نظر اوجنایت ‌بار است که در بحث عدم خشونت، به انسانی که قربانی مداوم حملات وحشیانه است، یاد دهیم تا از خود دفاع نکند. در عین حال با اشاره به متمم دوم قانون اساسی آمریکا حق ملت آمریکا برای نگهداری و حمل اسلحه را مشروع خوانده و خواستار مسلح شدن سیاهان آمریکایی برای دفاع از خود بود.

هر چند پاسخ‌های مارتین لوترکینگ و مالکوم ایکس به پرسش خشونت آری یا نه ؟ متفاوت بود اما هر دو سرنوشتی مشابه پیدا کردند هردو ترور شده و به قتل رسیدند. اعتقاد بر این است که سازمان امنیت آمریکا از نفوذ آنها در بین اقلیت ها وحشت داشته است .

در نهایت و پس از سال‌ها مبارزه بی‌ وقفه، در تاریخ ۱۱ آوریل سال ۱۹۶۸، هفت روز پس از قتل مارتین لوترکینگ، آخرین الحاقیه قانون مدنی ایالت متحده که حقوق برابر نژادی را به رسمیت می ‌شناخت با امضای رییس جمهور جانسون اجرایی شد ولی تا به امروز نژاد پرستی بر علیه رنگین پوستان  پا برجاست .

اما با تصویب و اجرایی شدن قانون حقوق مدنی، نه نژاد پرستی، تبعیض و خشونت علیه سیاهان به پایان رسید و نه جدال برای مبارزه‌ قهرآمیز و صلح‌ طلبانه حل و فصل شد.

تصویب قانون مدنی که تبعیض بر پایه نژاد، رنگ، مذهب، جنسیت و تبار افراد در آمریکا را ممنوع اعلام می‌ کرد هم نتوانسته بود تغییری اساسی در وضعیت ایجاد کند. وضعیت اسف ‌بار زندگی سیاهان در حاشیه‌ شهرها و گتوها بیکاری لجام گسیخته و خانه‌هایی بدون‌ امکانات اولیه زندگی  همراه بوده و هست. در عین حال سیاهان با خشونت هر روزه پلیس و نیروهای شبه‌ نظامی نژاد پرست نیز روبرو میشوند. آنها نه می ‌توانستند جایی در طبقات متوسط و بالای جامعه داشته باشند و نه نماینده‌ای در سیاست.

این شرایط منجر به ظهور جنبش قدرت سیاهان در سال ۱۹۶۶ شد. این جنبش پرسشی را مطرح می‌ کرد که جنبش حقوق مدنی قادر به پاسخگویی آن نبود مردم سیاهپوست در آمریکا چگونه خواهند توانست نه تنها حقوق رسمی شهروندی بلکه قدرت واقعی اقتصادی و سیاسی را به دست بیاورند؟

در این جنبش سیا ه‌ پوستان جوان در اوکلند و سایر شهرها، گروه‌های مطا لعاتی و سازمان‌هایی سیاسی به شیوه جنبش های توده ای در جنوب شرقی آسیا  ایجاد کردند که از درون  آنها حزب پلنگان سیاه بیرون آمد  دلیل نام‌ گذاری این حزب این بود که پلنگ معمولا حالت تها جمی ندارد ولی اگر به آن حمله شود، تا پای جان می‌ جنگد.

پلنگان سیاه به سازماندهی اهالی محلات فقیرنشین پرداختند. آنها با ایجاد درمانگاه‌ها، توزیع صبحانه در محلات فقیرنشین، برگزاری کلاس‌های سواد آموزی و آموزشی، مبارزه با اعتیاد و تشکیل کلاس‌های آموزش سیاسی توانستند در جامعۀ سیاهان رسوخ کنند.

پلنگان سیاه که ایده‌ مالکوم ایکس  را پیروی میکردند با هر وسیله‌ای که لازم باشد مبارزه را به پیش خواهیم برد را یکی از پایه‌های نظری اصلی جنبش می‌ دانستند، در عین حال شعار مشهور مائو تسه دونگ یعنی "قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می‌آید را هم در دستور کار خود قرار دادند.

این حزب که ابتدا در محلات فقیرنشین اوکلند فعال بود به سرعت به عنوان یک سازمان سراسری در تمام ایالات متحده فعال شده و در مدت زمان کوتاهی به یکی از قطب‌های اصلی جنبش سیاهان تبدیل شد.

آنها موفق شدند علاوه بر جوانان تهیدست رنگین پوست بخش‌هایی از جامعه روشنفکری و هنرمندان را هم جذب مبارزه‌ غیرمسالمت ‌آمیز خود کنند.

از مهمترین چهره‌های این جنبش می ‌توان به آنجلا دیویس چهره‌ برجسته حزب کمونیست آمریکا اشاره کرد. او که در دهه ۱۹۶۰ با کمیته دانشجویی همکاری‌های خشونت‌ پرهیز و حزب پلنگان سیاه همکاری می ‌کرد، درباره‌ مبارزه قهر‌آمیز می ‌گویدشما نمی ‌توانید از یک مادر بخواهید که کودکانش را از خانه‌ای در حال سوختن با ملایمت نجات دهد.

این حزب با مسلح کردن سیا ه‌ پوستان در پی ایجاد گشت‌های محلی برای دفاع در برابر خشونت علیه سیاهان و رصد و کنترل رفتار وحشیانه پلیس بود.

در ۱۹۶۷ پلنگان سیاه، جوانان مسلح سیاهپوستی که کفش و کلاه چرمی سیاه بر تن داشتند را به مجلس ایالتی کالیفرنیا فرستادند  تا با توجه به متمم دوم قانون اساسی، علیه تصویب لوایحی که توسط فرماندار آن زمان کالیفرنیا، رونالد ریگان با هدف خلع سلاح سیاه‌ پوستان به امضا  رسیده بود اعتراض کنند. این حرکت به یک اعلام حضور قدرتمند در صحنه سیاسی آمریکا تبدیل شد.

در نهایت اف ‌بی ‌آی پلنگان سیاه را دشمن دولت آمریکا اعلام کرده و تصمیم به نابودی آن گرفت در دسامبر ۱۹۶۹ کمپین گسترده  اف ‌بی ‌آی علیه پلنگان سیاه به ا وج خود رسید در این ماه در شیکاگو حمله پلیس منجر به مرگ رهبر محلی پلنگان سیاه فرد هامپلتون شده و چندین روز بعد در جنوب کالیفرنیا نیز اقدام به گلوله‌ باران کردن چندین ساعته دفتر مرکزی آنان کردند.

با کشته و زندانی شدن بسیاری از رهبران و اعضای حزب پلنگان سیاه و درگیری‌های داخلی این حزب، جنبش قدرت سیاهان هم رو به افول گذاشت. هرچند نحوه سرکوب این حزب هنوز هم در پاره‌ای از ابهامات قرار دارد. اقداماتی که توسط اف ‌بی ‌آی برای سرکوبی پلنگان سیاه به کار گرفته شد آنقدر نا متعارف بود که دیرتر مدیر اف بی ای علنا از بکارگیری نادرست قدرت عذرخواهی کرد.

جیمز بالدوین معتقد بود تاریخ سیاهان آمریکا، تاریخ خود آمریکاست و به همین نسبت جنبش اخیر نیز نه فقط اعتراض به نژادپرستی که اعتراض به همه اشکال نابرابری در آمریکاست برای بسیاری از مردم قتل جورج فلوید و خشونت پلیس منعکس کننده سالها سرخوردگی از تبعیضات اقتصادی و اجتماعی است.این درگیری‌ها به نوعی بازنمایی بیش از یکصد سال تلاش‌های نظری و عملی سیاهان آمریکا برای دستیابی به حقوق از دست رفته خود است. دستیابی به حقوق انسانی که از دوران برده‌ داری از آن محروم بودند با مبارزات و تلاش‌های بسیاری همراه بوده که بخشی از آن خشونت‌ پرهیز و بخشی دیگر قهرآمیز بوده است.

ریچارد رایت، نویسنده‌ای که بالدوین او را به نمایندگی از جنبشی که محصول بحران‌ و آشوب‌های دهه های سی وچهل آمریکا بود سپاه‌ نوین می‌ نامید، در پایان کتاب خود به نام عطش آمریکایی می ‌نویسد: به هر دلیلی که باشد، انسان از انسان دور افتاده است و در جستجویش برای اتحادی تازه، یگانگی تازه، برای یکدل شدن دوباره، باید سرش به میلیون‌ها دیوار بخورد تا دریابد بعضی راه‌ها بسته‌ است. هیچ کس نمی ‌تواند به او بگوید. باید با گام زدن در جاده خونین تاریخ چیز بیاموزد. باید به بهای مرگ مقدس، خرد زندگی را بخرد.

 همزمان با جنگ بی پایان آمریکا و شرکا در جنوب شرقی آسیا بسیاری از سیاه پوستان برای جنگیدن با دشمن خیالی عازم آنجا شدند تا شاید بعدا در آمریکا جایگاهی پیدا کنند که البته با شکست سخت و جا گذاشتن ادوات جنگی  منطقه را ترک کردند ولی درس عبرت بزرگی گرفتند اگر تنها سه کشور کوچک ویتنام ، کامبوج و لایوس موفق شدند آمریکا را فراری بدهند اینها هم میتوانند در کشور خودشان دست به اقداملاتی برای دفاع از حیثیت و کرامت انسانی خود بزنند.

  از آن تاریج مبارزات سیاه پوستان تا به امروز ادامه دارد  و رفته است تا چهره عریان سیستم نژآد پرستی و ضد بشری را در جهان عیان کند  اینهمه تلاش آنچنان ثمر بخش بود که جهانی را در پشت سر خود جمع کرد و غول سراپا نظامی ، اتمی بزرگترین قدرت نظامی جهان را به خاک سیاه نشاند  .

 البته که درس بزرگی هم  به نژاد پرستان اروپایی داد تا شرمسارانه شاهد پایین آوردن یاد بود ها و مجسمه های کذایی دوران برده داری  شوند و نتوانند کوچکترین مقاومتی از خود بروز دهند تصور بکنید که مردم تندیس جورج واشینگتون  را خورد کنند آنهم در پایتخت آمریکا واشینگتون و به رودخانه بیاندازند که ده ها سال به آن افتخار میکردند و به همین ترتیب در کشورهای اروپایی برده دار و برده فروش که دوجنگ جهانی را در کارنامه سیاه خود دارند و با پیمان نظامی ناتو هم چنان در صد د انتقام از روسیه برای شکست خود در جنگ جهانی دوم هستند و از چین بخاطر پیشرفت اقتصادی  همه جانبه  و شکست  ژاپن در جنگ  جنوب شرقی آسیا و جنگ کره  که البته منجر به تلاشی همه قدرتهای اروپایی  و ژاپن شد و فازی از تاریخ مبارزات بشری پایان یافت . 

مهدی ضمیری برلین

14.06.2020


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر