۱۳۹۹-۰۶-۲۵

طاهره کارچانی: سه نفر بودند- از دفتر مجازی یاد بود جانباختگان و قربانیان راه آزادی و برابری

سه نفر بودند

سفره پهن بود که آمدند. سه نفر بودند آن طور که مُحرم می‏ گفت یک نفر هم جلوی ساختمان کشیک می ‏داده است.

شام نان و پنیر بود. خواهرت داشت می‏ خورد و من خرد خرد گریه می‏ کردم. می‏ خواستم بدانم کجایی و چه می‏ کنی. چه می ‏خوری و به چه می‏ اندیشی. می‏ خواستم بدانم دلتنگی، شادی و هزار مالیخولیای دیگر که به مغزم هجوم می‏ آوردند.

در که زدند خواهرت رفت در را باز کرد. گوش‏ هایم که دیگر درست و حسابی نمی‏ شنود اما به خواهرت گفته بودند از وزارت اطلاعات آمده ‏اند.

نمی‏دانم کارتی، چیزی هم نشان دادند یا نه ؟ دروغ چرا. اسلحه نداشتند شاید هم داشتند و زیر لباس‏ های‏شان بود. اما دستشان چیزی نبود. یکی بی‏سیم داشت و آن دو نداشتند.

گفتند: می‏ بخشید بی‏ موقع مزاحم شدیم. داشتید شام می‏ خوردید. گفتم: نا ‏قابل است. بفرمایید. گفتند: خورده ‏ایم. گفتم: بخورید، نمک ‏گیر نمی‏ شوید . شام بیچاره فقیرها نمک ندارد. گفتند: ما را چوب می ‏زنید. گفتم: سگ کی باشیم، شما را چوب بزنیم.

و در اتاق‏ ها گشتند. نمی‏دانم دنبال چه چیزی می‏ گشتند. یکی‏ شان پرسید: گاوصندوق ‏تان کجاست.؟ گفتم: پول بیچاره فقیرها به گاوصندوق نمی ‏رسد.

دیگری پرسید: ماشین هم دارد. بلند می‏ شوم و به سراغ کمد می ‏روم و ماشین ریش تراش ا‏ت را می‏ آورم. یادت می ‏آید سال سوم دانشگاه بودی که خریدی.

به همدیگر نشان می ‏دهند و پوزخند می ‏زنند و ماشین را پس می ‏دهند.

یکی‏ شان می ‏گوید حاج خانم منظور برادرمان ماشین سواری است.

می‏ گویم: به فکر این چیزها نبود. دیگری می‏ پرسد دفترچه چی. دفترچه بانکی، حساب در گردش، حساب پس ‏انداز می‏ گویم: بعید می ‏دانم. او به فکر این چیزها نبود.

یکی‏ شان می‏رود سروقت کتابخانه و کتاب‏ ها را ورق می ‏زند. انگار می ‏خواهد چیزی پیدا کند. و دیگری می‏ آید کنار من می‏ نشیند. می ‏گویم: می‏ بخشید روی موکت می‏ نشیند، یادت می ‏آید مادر. چقدر می‏ گفتم فرش بخریم جلو در و همسایه زشت است. و تو می‏ خندیدی و می‏ گفتی. مادر خیلی‏ ها همین موکت را هم ندارند که شب روی آن بخوابند.

می‏ پرسد: جاسازی ندارد. به نظرم می‏ آید می‏ گوید: چیت‏ سازی ندارد. می‏ گویم: چیت‏ سازی‏ اش کجا بود. اون به فکر این حرف ها نبود. می‏ گوید: نه حاج خانم. منظورم این است که اسناد مهم ‏اش را کجا می‏ گذاشت. می‏ گویم: واله دروغ چرا، اون چیز مهمی نداشت هر چه بود یا بالای کتابخانه می‏ گذاشت و یا در کیف‏ اش بود. دیگری می‏ پرسد: جز این‏ها می‏ گویم.

می گویم: صاحب اختیارید. هرجا را که دلتان می ‏خواهد بگردید، ما که حرفی نداریم.

یکی ‏شان می‏ پرسد: از دوستانش چی. دوستانش کیا بودند کجا می ‏رفت و کجا می‏ آمد. می‏ گویم: اهل رفت و آمد نبود یا سر کار بود یا نشسته بود کنار اتاق و کتاب می‏ خواند. همین کتاب بود که او را گرفتار کرد وگرنه ننه ‏اش کمونیست بود، باباش کمونیست بود ما کجا و کمونیست کجا.

یادت می‏ آید مادر، چقدر می‏ گفتم کمتر کتاب بخوان. آخر و عاقبت ندارد. خیلی چیز فهم که شدی یا دیوانه می‏ شوی مثل دختر استاد اسداله سر به بیابان می‏ گذاری و یا سر به نیستت می‏ کنند. یادت می ‏آید چند بار هم رفتیم قبرستان کهنه و قبرهای بی‏ نام و نشان را دیدیم که ساواک شبانه خاک کرده بود.

مادر به قربانت برود چیزفهمی در این مملکت به چه درد می‏ خورد. یک گلوله در مغزت خالی می‏ کنند و خلاص. همه آن کتاب‏ ها می‏ شود هیچ. و تو می‏ خندیدی و می‏ گفتی: بیا مادر تا داستان بر دار کردن حسنک وزیر را برایت بخوانم. سر باید قیمت داشته باشد تا به دار شود.

کمی دیگر اتاق‏ ها را می‏ گردند و می‏ روند. خواهرت از بالکن رفتن آن‏ ها را دنبال می ‏کند. رنگ به چهره نداشت مثل بید مجنون می ‏لرزید.

 


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر