۱۳۹۹-۰۸-۲۱

محمود طوقی: ضرورت بازخوانی پرسش ها

 آئینه سکندر

 جام جم است بنگر

 

۱-گذار از یک جامعه پیشا سرمایه داری و حتی یک جامعه سرمایه داری با ساخت و فرهنگی فئودالی وبرای گذار از یک جامعه  سنتی به یک جامعه مدرن و تبدیل امت به ملت به معنی بورژوازیش ضرورت های بسیاری در پیشا روی جامعه قرار می گیرد که اگر به درک این ضرورت ها نرسیم پاسخ هایی که می دهیم پاسخ هایی از سر تعجیل و فکر ناشده و بی منطق خواهد بود که فرجام کار باز گشت دوباره به همان چرخه با شکل و شمایلی دیگر و حتی عقب مانده تر و خشن تر خواهد بود .

۲-مشکل امروز و فردای جوامع پیرامونی کمبود اطلاعات نیست.امروز دریای بیکران اطلاعات و ضد اطلاعات که از هر سوراخی سرریز می کند برای این است که با غوطه ور شدن در دریایی از اطلاعات دروغ و راست جامعه به جایی برسد که نتواند تشخیص بدهد چاه کدام است و راه کدام.فضای مجازی چاه بزرگی است که می تواند یک جامعه رابرای دهه ها در اعماق خود به تباهی بکشاند ضمن آن که می تواند نوری باشد که بر سیاهی ها بتابد و راه به سوی حقیقت نشان دهد.

۳-جوامع پیرامونی پیش از آن که به افشاگری  که بیشتر اوقات به پرده دری کشیده می شود نیاز داشته باشد نیازمند یک رنسانس فرهنگی است . واین نوزایی از دل نقب زدن به بنیاد های فرهنگی در سده های گذشته ممکن می شود.وبرای رفتن به ریشه ها این جوامع نیازمند رسیدن به دوران پرسش هاهستند.

۴-یک جامعه زنده و سالم از طریق پرسیدن های بی پایان است که سلامتی خودرا تضمین می کند  ودربرابر انواع بیماری ها واکسینه می شود .یک جامعه نا پرسا یک جامعه بیمار است که بزودی قانقاریا از سروکولش بالا می رود و مجبور می شود که مدام به زیر تیغ جراحی برود و بخش هایی از اعضاء و جوارحش را قطع کند و دور بریزد.

۵-مشکل کشور های پیرامونی انقلاب سیاسی نیست.هرچند انقلاب هم میوه رسیده ای نیست که هر زمانی اراده کنیم از درخت بیفتد اما تازمانی که انقلاب در ذهن و تابو های فکری و روحی این جوامع اتفاق نیفتد انقلاب برای این کشور ها از چاه به چاله است و یا بر عکس از چاله به چاه است .

۶-جامعه ای که توده هایش اسیر باورهای تاریک دوران گذشته اند و نظریه پردازان اش در پی حفظ همین باورها یا امروزی کردن همین باور هایند انقلابش به زودی به شورشی لگام گسیخته بدل می شود که تر وخشک را می سوزاند و نه تنها بنایی آباد نمی شود بلکه آبادانی های نیم بند گذشته به ویرانی بدل می شود.

۷-اعمال هژمونی بر مردمی اسیر باورها و تابو های گذشته پیش از آن که یک امر سیاسی باشد یک عمل فرهنگی است. اگر روشنفکران پیرامونی با تمامی تلاش ها و جانفشانی های شان راه بجایی نبرده اند بدین خاطر است که هژمونی را با رهبری سیاسی یکی می گیرند و گرفته اند.ضمن آن که رسیدن به کرسی رهبری در چنین جوامعی کاری سهل و آسان نیست و حریفان قدری که به زیر و بم روانشناسی این مردم آگاهند و کانال های ارتباطی تاریخی در دل این جوامع دارند فرصت نمی دهند روشنفکر پیرامونی گام از گام بر دارند .

۸-کار روشنفکر پیرامونی در تمامی این سال ها چه بوده است از مشروطه بگیر تا امروز.؟

از روزگاران گذشته می گذریم جز اندیشمندانی  معدودبه پرسش های اساسی نرسیده اند وجمهور آنان در پی مشاطه گری باور های عامه وخود بوده اند و حاصل کار چه در قالب عرفان وچه در قالب تصوف تلطیف باور هایی بوده  است که به شکل طبیعی باید مارا بجایی می رساند که امروز رسانده است پس دیگر چه جای شکایت و گله از این و یا آن و چه جای سر کوبیدن به دیوار .

۹-معجونی که پس از سال ها با زحمت بسیار در دفتر ها و حجره ها پخته شد حاصل اش غذایی بود که ملت راسیر نکرد بماند مسموم هم کرد .

علت تمامی این سردر گمی ها آن بوده است که ما نتوانسته در بنیاد هایی که پیکره فرهنگی ما را پی ریخته اند رخنه کنیم.برای شناختن راهی جز رخنه کردن بدرون پدیده نیست .اما اگر در اطراف پدیده گردشگری کنیم چیز هایی را کم و یا زیاد بدست می آوریم اما نه تمامی ماجرا را و کارمان می شود نق زدن و یا مشت در تاریکی انداختن.

پس با جامه درانی و هیاهو موفق نمی شویم و تا کنون نشده ایم درک درستی از پویه درونی آن چه بر سر تاریخ ما رفته است و آن چه پیکره فرهنگی ما را قالب ریزی کرده است  در بیاوریم.

۱۰-برای ما که عادت کرده ایم از کنار مسائل باری بهر جهت بگذریم و مدام حرف های بی بن وپایه خود ودیگران را تکرار کنیم اندیشیدن به ریشه ها کاری سخت دشوار است .باید عادت کنیم به پرسیدن و اندیشیدن و البته این کار سهل و ساده ای نیست وبرای مردمی که  نخوانده ملایند و فکر می کنند پرسش تمامی پاسخ ها را در کیسه خود دارند کاری ست که نیاز به ممارست برای دهه ها دارد.

۱۱-نگاه کنیم و ببینیم این جماعت چگونه از کنار یک مقاله که فهمش نیاز به کمی فکر کردن دارد به سادگی می گذرند .ما در تمامی این سال ها مغز خودرا تعطیل کرده ایم  و مدام از سفره شور انگیز عرفان و شعر سیر خورده ایم و راضی از این سفره پر و پیمانه بر خاسته ایم. تا راه به ملکوت اعلی ببریم و ملکوت اعلی این گونه نیندیشیدن و پر خوردن همین جاست که هم اکنون ایستاده ایم.

۱۲-روشنفکر پیرامونی هنوز به این پرسش نرسیده است که نسبت او و جامعه ای که در آن زندگی می کند با جهان مدرن چیست وسهم او و جامعه اش در سوخت و ساز فرهنگی و فنی جهان چه میزان است ویا قرار است چه میزان باشد.واگر دراین گذاشتن سهم هر کس درترازو و وزن کردن کرده ها و ناکرده های همه  کفه او وجامعه اش در منتهی الیه  بی وزنی است چرا؟

ودرتمامی این دهه ها در حالی که غرب اقتصادی در تمامی عرصه ها زده است و برده است و خورده است چرا سفره او خالی ست و هیچ سهمی در دادو ستد فرهنگی واقتصادی با غرب نداردو تنها ریزه خوار تولیدات دست چندم آن ها بوده است و معده خودرا مدام پر وخالی کرده است و اصلاً بروی خود نیاورده است که چرا همه در حال جلو رفتن اند و آن ها در حال در جا زدن و بعضاً عقب رفتن اند.

۱۳-نظام آموزشی ما ازنظر قدمت و ازنظر اعزام دانشجو به خارج از مرزها با ژاپن قرابت هایی تاریخی دارد. اما چرا ژاپنی رفت و بر گشت و دیگرانی بعد از او به خارجه نرفتند و آن قدر در کار خود سماجت بخرج دادند تا توانستند یکی از قطب های صنعتی جهان بشوند اما ما رفتیم وبر نگشتیم و اگر بر گشتیم آموخته های مان دردی از جامعه دوا نکرد هیچ دردی بر درد بی درمان جامعه اضافه کرد وبا هزار زور وضرب هم که دانشگاه را بر پا کردیم نتوانستیم روی پای خود بایستیم وآن بشویم که ژاپن شد.با این که ازنظر بهره هوشی چیزی از ژاپنی ها کم نداشتیم و نداریم.

۱۴-موقعیت ژئوپولتیک ما از همان بدایت تاریخ ما را در مسیر حرکت قبایل قرار داد پس مدام مورد نهب وغارت بودیم و یامجبور بودیم برای این که از نهب و غارت های بعدی جان بدر ببریم تن بدهیم به حکومت هایی که همه چیز را برای خود می خواستند.پس از همان آغاز استبداد برج و باروی خودرا بالابرد ودر کنارش برج وباروی مذهب  هم بالا رفت تا شرایط هم توجیه مادی شود وهم معنوی وهمه چیز حول این دونهاد آب بندی شد از باورها و اندیشه ها وتابوو ها وپیکره فرهنگی ما تحت تاثير عوامل بیرونی و داخلی بدین گونه شکل  گرفت .

۱۵-روشنفکر پیرامونی هنوز نتوانسته است نسبت خودرا با عرفان وتصوف روشن کند.در حالی که به فردوسی فخر می کند در پیش بند و پس بند هر حرف و حدیثش شعری از حافظ یا داستانی از مولای روم می آورد وپز می دهد به مفاخر فرهنگیش ونمی داند بن مایه این عرفان چیست و این عرفان چه محلی از اعراب دارددر زندگی امروزیش.

۱۶-وقتی نسبت ما با فرهنگ تاریخی و گذشته خودمان روشن نیست معلوم است که نمی توانیم مساحی کنیم نسبت خودرا با فرهنگ غربی .فرهنگی که ما تنها از دریچه چند ترجمه مغلوط به درون آن سرکی کشیده ایم و آن هم برای فضولی یا فضل فروشی نه برای فهم و مفاهمه اگر چنین نبود چرا دانشگاه صد ساله ما با سالی هزاران فارغ التحصیل موفق نمی شود ونشده است ونخواهد شد آدمی در قد و قواره نیچه و یا هگل و سارتر و راسل ودیگران بدهد.بگذریم از علامه هایی که برای راسل نامه می نویسند و اورا به چالش می کشند در حالی که در چند و چون روزمرگی خود مانده اند.

۱۷-براستی این ریشه تُنک مایگی ما در کجاست.؟چرا در تمامی این سال ها ما موفق نشده ایم از بیرون به درون فرهنگ غربی راه پیدا کنیم. و با این لشکر عظیمی که به فرنگ فرستاده ایم از زمان رضا شاه ببعد ما فتح الفتوحی نداشته ایم.و نهایت معجزه ما یاد گرفتن تکنیک غرب بوده است نه شیوه اندیشیدن و خلق آثار، آن چنان که آنان مدام در حال خلق وابتکارند.

۱۸-پرسشی که به میان می آید این است که با این همه ترجمه از آراء و اندیشه های فیلسوفان غرب چرا ما راه به اندیشه فلسفی نبرده ایم.اگر چنین است این همه استاد فلسفه و انجمن حکمت و فلسفه ایران که ابتدا زیر پرچم شاهنشاهی گرد آمده بودند وامروز انجمن حکمت و فلسفه اسلامی هستند چه می کنند.صد ها استاد فلسفه با صد ها سخنرانی و ویس های ضبط شده با هزاران کیلو دبدبه وکبکه در داخل و بال ملخی کمتر در آن سوی آب ها .

واقعیت داستان چیست.چرا ما راه به اندیشه فلسفی نبرده ایم و محال است تادهه های بعد اگردر بر همین پاشنه بچرخد ببریم.

۱۸-وقتی تکلیف مان نسبت به خود و گذشته تاریخی مان روشن نیست. وقتی که نمی دانیم از کجا آمده ایم و چگونه آمده ایم و چرا اینجائیم.

وقتی نسبت ما با مولفه های فرهنگی مان که خوب یا بد شاکله کلی تفکر ما را پی ریخته اند روشن نیست .ودر حد به به وچه چه خلاصه می شود ومدام پز فروسی را می دهیم در  حالی که قند در دلمان برای شعر های حافظ ومولانا آب می شود و مدام دم از مفاخر فرهنگی و ملی می زنیم.و گوش فلک را کر کرده ایم با نعره های مولوی و حافظ ما تاج سر فرهنگ غرب است.

دیگر چه جای این بحث کلیدی که نسبت ما بافرهنگ غرب چیست وآیا ما ابزار و شرایط لازم را برای درک آن فرهنگ داریم یا نه.

۱۹-جامعه پیرامونی یک جامعه سطحی نگر و احساساتی است.با هراتفاقی به میدان می آید و شعار می دهد و کار را به هوچیگری می رساند بدون آن که از کنه ماجرا مطلع باشد.ویا بخواهد مطلع شود. نیازی به مطلع شدن هم نمی بیند هم این که خبر را بشنود برای تجزیه وتحلیل و قضاوت او کافی ست و از آن جا که پر از جواب است در طرفه العینی پاسخ سئوال های ناشده آن طرف دنیا را کف دستشان می گذارد. همین ادبار فرهنگی است که مارا به مذلت سیاسی می کشاند وبا حرف های بی بُن و مایه خود و جامعه را به بیراهه رهنمون می کنند.

۲۰-آن چه ما می کنیم آگاه یا ناخود آگاه ریشه در کلیت فرهنگی ما دارد. کلیتی که در ژرفایش دینی است وبرای ما ناشناخته وگنگ است . بخاطر آن که این کلیت در طول تاریخی مدام چهره عوض کرده است وبه هیئت و شمایل دیگر در آمده است. بهمین خاطر شناسایی اش برای ماممکن نیست .وچون به گذشته خود راهی نداریم بیشتر دنبال شبه علمیم تا علم.وبیشتر دنبال رستخیزیم تا روبرو شدن با واقعیت هایی که ریشه زمینی دارند.

۲۱-دانایی ما چگونه خودرا نشان می دهد.؟ یا بهتر بگویم چگونه باید نشان بدهد.

دانایی ما بایددر سکوت ما خودرا نشان بدهد.این که در هربابی سخن نگوئیم.واگر قرار است سخن بگوئیم چه بگوئیم و چرا بگوئیم و چگونه بگوئیم و کجا ودر چه زمان وبه چه میزان حرف بزنیم.

اما مانیاموخته ایم که سکوت کنیم.ودر سکوت مان چند و چون قضایارا جستجو کنیم.و چرا باید سکوت کنیم ما که پراز جوابیم و برای هر چیز و در هر شرایطی پاسخی داریم.وتا دلتان بخواهد فاکت در جیب شلوار وکت مان ،فاکت از این و آن اندیشمند غربی پنهان کرده ایم.

۲۲- پرسش بعدی این است که دانایی ما از کجا آغاز می شود .آیا نهضت ترجمه ما را به این مرحله می رساند.یا تحصیل در فرنگ و درک کردن غول هایی از فلسفه و جامعه شناسی.

ما راهی نداریم جز آن که به دانایی سقراطی برسیم. بدین معنا که کل دانایی ما در این امر خلاصه شود که بدانیم بر خلاف ان چه تا کنون ادعا کرده ایم هیچ نمی دانیم.

واین تمامی دانایی هایی ست که ما نیاز داریم.رسیدن به مرحله ای که بگوئیم نمی دانیم . این ندانستن  برای ما عین دانایی ست.و در پروسه تحول فکری ما اوج دانایی است.

اگر روزی ما بدانجا برسیم که فهم کنیم دانایی ما چیزی نیست جز دانایی به نادانی های مان نسبت به گذشت تاریخی مان از اینجاست که با پرسش های بسیار بر می خیزیم و برا ی هر پرسش پاسخی در خور پیدا می کنیم .واین آغاز راه دانائیست

۲۳-پرسش می بایست از این جا شروع شود که چرا ما اینجائیم.؟

اگر ما در تمامی طول دوران های گذشته مدام در حال داد وستد فکری با دیگران و خود بودیم و قله های ادب وعرفان ومعرفت را یک بیک فتح کرده ایم.

اگر این درک که روش ومتد اندیشیدن و نفوذ در پدیده ها برای شناخت را باید از غرب بگیریم امری غلط است بخاطر آن که ما در تاریخ خود مشابهت ها و سرچشمه های جوشان معرفت را داشته ایم و داریم. چرا غرب اقتصادی جلو رفت و ما نرفتیم.؟

چرا انقلاب مشروطه ما راه بجایی نبرد.؟

چرا در فن و تکنیک ماهم چنان در دوران پارینه سنگی هستیم و اگر چیز هم داریم ابزار و تکنیکی است که با پول نفت و مواد معدنی دیگر ابتیاع کرده ایم . و در این اختراعات و اکتشافات لااقل دو قرن اخیر و حتی قرون ماضیه سهم ما چیزی ست در حد صفر.و این لاف و گزاف های میان تهی ریشه در کجا دارد.؟

 

 


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر