۱۳۹۹-۱۰-۱۵

م. شکیب: یاد و خاطراتی از "احسن ناهید"

به امید اینکه کوشندگان و تلاشگرانی پیدا شوند و نگذارند نام و شخصیت و خاطرات انسانهای خوب و قابل ستایش و مبارزی که از جان و هستی  خود گذشتند و توسط رژیم سرتاپا جنایت اسلامی  اعدام یا به شیوه های دیگر کشته شده اند به فراموشی سپرده شود .

اولین ‌بار اواسط تابستان سال ۱۳۵۶ بود که در خانه خاله اش (حمیرا خانم ) در سنندج ملاقاتش کردم با ما دست داد و ضمن اظهار خوشحالی  عذرخواهی کرد که خیلی خسته است  و باید دوش بگیرد  پسرخاله اش که از دوستان صمیمی و همکلاسی من بود (کیو ) برایمان گفت که احسن دانشجوی مهندسی دانشگاه پلی تکنیک در تهران است و تابستان ها  را در شرکتی متعلق به خویشاوندان مان به کار مشغول است و برای استراحت و سر زدن هر دو هفته یکبار پنج شنبه و جمعه پیش ما می آید و دوباره پائیز به تهران بر  می گردد و مشغول درس در دانشگاه می شود .

بعد از حمام برگشت و با آن نگاه نافذ و جدی در عین حال مهربان و صمیمی یک به یک  همه ما را برانداز کرد و بعد  از  کار در  شرکت و جاده سازی بین بانه به سردشت و کارگران فصلی و زندگی پر مشقت آنان ، عطوفت و مهربانی و مهمان نوازیشان گفت و  اینکه چند ساعت از آنها درور شده  دلتنگشان شده است و خوشحال از عمق دوستی و رفاقتی که با آنها برقرار کرده بود گفت و با لذتی شوخی ها و  حرف های آنان را که شاید برایش تازگی داشت می گفت  . با اینکه چندین سال از ما بزرگتر بود و ما با احترام خاصی با او برخورد می کردیم اما  شخصیت دوست داشتنی و جذاب او و بازگو کردن تجربیات محیط دانشگاه ، مباحث سیاسی و روشنفکری  ، دستگیری و فضای امنیتی و از اتحاد و مبارز  آینده  در دانشگاه ،همه این موارد برای ما که هنوز محصل دبیرستان  بودیم و در این زمینه ها تجربه ای نداشتیم  جذاب و شنیدنی بود  و خیلی زود با با او صمیمی شدیم بطوری که تا ساعاتی از نصف شب با علاقه ای خاص پای صحبت هایش می نشستیم و گاه گاهی  هم هر یک از ما سوالاتی مطرح می کردیم  او در نهایت درایت و مهربانی جواب می داد . چنان رابطه اش با ما  صمیمی شد که نوار های کاست سرودهای کوردی  را که از کارگران محیط کار دریافت کرده بود و همچنین سرودها و شعر خوانی آن زمان سازمانش ، جزوه و اعلامیه ها 

 سازمان چریک های فدایی خلق را با تعریف و توضیح موارد امنیتی  و اعتماد بسیار بالا با ما تقسیم کرد و ما هر بار در اطاق کوچک و با صفای کیومرث به شنیدن و خواندن نوشته ها و  با احساسی  بسیار ساده و زیبا  از آنها استفاده می کردیم و البته خودمان را سروگردنی مهمتر و مسئول تر از  دیگران می دانستیم و حتی کلمات رمز و حرکاتی با اشاره  صورت برای خود درست کرده بودیم که این حس و خوشحالی  متفاوت با دیگران را عمیق تر کنیم  

در طی پائیز و زمستان  گاه گاهی به تهران و خانه احسن زنگ می زدیم و از حال و احوالش جویا می شدیم و او‌ را در جمع چند نفرمان را  بعنوان خاصی خطاب می کردیم . 

سال ۵۷ با اوج گیری اعتراضات عمومی در سراسر ایران و به چالش کشیدن رژیم سلطنتی ما هم در تمام اعتراضات کوچک و بزرگ با تمام توان و نیروی جوانیم جذب فضای حاکم بر جامعه شده بودیم در ضمن نیروها و افراد زیاد دیگری پیدا شده بودند که تاحت تآثیر  اعمال و رفتار و نظراتشان  قرار  می گرفتیم ، احساسات و هیجانی آن سن غیر قابل کنترل بود و خبر نداشتیم  که  در آن بالا دزدان خود رفیق قافله اند  بود.

امروز و بعد از چهل و یکسال دوسال در مورد روزهای می نویسم که هنوز جامعه و مردم ایران توسط جانیان حکومت اسلامی اشغال و اکثریت مردم توسط حکومت جهل مصادره روانی شده اند و دستگیری و شکنجه و اعدام  معترضان و مخالفان این رژیم  همچنان ادامه دارد و جامعه در یک بن بست تاریخی بسر می برد و جنبش و حرکتی در کار نیست و هر آنجه موجود است  تقلای قشرهای مختلف و در اعتراض به خواست‌ و مطالبات صنفی در چا چوب همین رژیم جنایتکار است و تک صداهایی هم که شنیده می شود همچون گذشته بشدت سرکوب می گردد  کشتار و اعدام مخالفان و سرنگونی طلبان همچنان ادامه دارد   ۱۵ شهریور سال ۱۳۵۷ در تهران در خانه پسر عمویم "خالد " که یکی از دلسوزترین و متعهد ترین مبارزان و انقلابیون راه رهایی انسانیت از قید و بند و نابرابری های اجتماعی است و تمام زندگی و جوانی و موقعیت خود را وقف کمک به مبارزان کرد و خانه اش در تهران تا سالها پناهگاه انسانهای سیاسی  بود و با کمک های بیدریغ خود جان بسیارانی را از دستگیری و مرگ چه در دوران پهلوی و چه در دوران هیولاهای اسلامی نجات داد و با هم و در کنار هم دورانهای فعالیت مخفی ، و زندان و شکنجه را تاب آوردیم و خوشبختانه هم اکنون او نیز در یک کشور اروپایی زندگی می کند ، 

در آن روزهای پر خروش هر روز به تظاهرات می رفتیم در ۱۶ شهریور تظاهرات میلیونی در میدان ( شهیاد / آزادی کنون) به اتمام رسید و شعارهای آن تظاهرات را بیاد دارم و در آخر کار هم وعده ۱۷ شهریور تجمع در بهارستان و میدان ژاله تهران را سر می دادند 

روز جمعه ۱۷ شهریور با احسن تماس گرفتم و قرار بر این شد به خانه آنها در تهران پارس بروم

  آن روز حکومت اعلام حکومت نظامی نمود و همچنین از همان ساعات اولیه بامداد کشتار تظاهرکنندگان آغاز شده بود با اتوبوس به هر طریقی که بود خود را به خانه احسن رساندم و با استقبال مادر دلسوز و مهربان منیرخانم و زنده یاد شهریار قرار گرفتم  بعد از گفتگو و خوردن نهار و استراحتی در حالی که همچنان صدای تیر اندازی و فریاد دود  از همه جا در تهران بلند بود تصمیم به برگشتن به خانه خالد گرفتم که با تعارف و اسرار آنها و در نهایت احسن و شهریار برادر  کوچکتر او من را تا خیابان گرکان همراهی کردند که البته احسن همچنان در اتوبوسهای مختلفی که عوض می کردیم اعلامیه و اطلاعیه های سازمان چریکهای فدایی را در میان مردم پخش و توضیح می کرد و با شهامتی بی نظیر  و بدونه ترس از چنین روز پرحادثه و حکومت نظامی و خیل نیروهای گارد شاهنشاهی و دیگر مآموران مآموریت خود را انجام می داد ، من را همراهی کردند تا خانه پسر عمویم و بعد از کمی استراحت و گفتگو با هم دست دادیم و آنها رفتند

اولین روزهای بعد از پیروزی قیام و  ود همان شرایط در خیابان تاج امتداد بلوار شهر سازمان جریکهای فدایی دفتری باز کرده بود و  زنده یاد "بهروز سلیمانی" یکی از  کهنه مبارزان و کادرهای سازمان مسئولیت رهبری این شهر را بعهده داشت جوانان بسیاری از طبقه متوسط در آنجا  روزانه تجمع میکردند و چند تن از مسئولین این سازمان از جمله بهروز سلیمانی تقریبآ هر روز سخنرانی و به پرسش  جوانان و دیگر مخاطبین جواب می داد در یکی از این روزهای ماه بهمن به آنجا رفتم و سراغ احسن را گرفتم که من  ا به اطاقی هدایت کردند که احسن در آن به چندین نفر آموزش اسلحه و با آنان به  بحث و گفتگو می پرداخت  با دیدن من و دو نفر دیگر که همراه من بودن بسیار خوشحال شد و ما را نشاند و شروع به صحبت کردن  کرد و دست آخر هم بخاطر حجم بسیار بالایی از کارها و مسئولیت های پیش آمده در آن شرایط عذرخواهی کرد و دوباره ما را دعوت به یادگیری و آموزش انواع اسلحه هایی کرد که در حیطه آشنایی خود داشت.

یکی دو هفته بعد بعنوان سخنگوی این سازمان در سالن هنرستان صنعتی که نماینده همه گرایشات سیاسی و گروه ها سخنرانی داشتند احسن هم صحبت کرد و  البته  همراه دو نفر و هر سه نفر مسلح بودند، در آنجا هم گو و گفتگوی کوتاهی داشتیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و این آخرین دیدار ما بود . من در آنزمان به سمت و سوی سیاسی  جمع و هوادران کو مه له گرایش  پیدا کرده بودم و در دفتر آنها در خیابان ششم بهمن "جمعیت دفاع از آزادی و انقلاب " در رفت و آمد بودم 

سال ۵۸ از راه رسید و وضعیت و  موضوعات سیاسی همچنان در کردستان در تب و تاب و اوج خود بود رژیم اسلامی این ننگ بشریت و انسانیت  با تمام قوا شروع به قلع و قم مخالفان کرده بود در کردستان هر حزب و سازمانی دفتر و نیروهای خود را مسلح کرده بودند و اولین نوروز خونین سنندج  بوقوع پیوست  و در نهم فروردین ۵۸ نیز  ۹ تن از بهترین فرزندان انقلابی  مردم سنندج در مآموریتی انسانی و برای کمک رسانی  به  مبارزاتی که درترکمن صحرا براه افتاده بود جانسپردند که ضربه ای سنگین و غیر قابل جبران بر پیکر جنبش آزادیخواهی مردم شهر بود

 که شرح آن را بارها بصورت صوتی و تصویری و نوشتاری در همه جا توسط دیگران در دسترس عموم قرار گرفته قابل دسترس است. همچنین تابستان ۵۸ و راهپیمایی تاریخی «سنندج به مریوان » نقش و جایگاه دیگر انقلابیون نامدار از جمله کاک فواد مصطفی سلطانی که برجسته بود . تغیر و تحولات آنچنان سریع و فشرده اتفاق می افتاد که برای نوشتن تاریخ آن دوران نیازمند یک هیئت تحقیق و بی طرف  دارد . 

حسرتا که اکثر اتفاقهای تاریخی در ماه های مرداد و شهریور اتفاق افتاده است و پنجم شهریور سال ۵۸ روزی است.

که خلخالی در مقام یکی از جلادان رژیم تازه بدوران رسیده به کردستان  آمد و در سرتاسر کردستان شروع به اعدام دسته جمعی مبارزان   کورد نمود، در اولین دستور ضد انسانی خود حکم تیرباران ۱۱ تن را در ۵ شهریور ۱۳۵۸ صادر کرد که در فرودگاه سنندج به اجرا در آمد و احسن ناهید که پیشتر زخمی و پا در گچ روی بلانکارد قرار گرفته بود و یکی دیگر از مبارزان بنام ناصر سلیمی با دست زخمی.  همراه شهریار برادرش و ۹ تن دیگر از انسانهای پاک و فداکار  جزء تیرباران شده ها بودند.

خبر كوتاه بود ، اما همه جهانیان فهمیدند. اعدامشان كردند.آن روزها برای من آسمان شهریور آن‌قدر بی‌ستاره شده‌ بود که در دل سرد و سیاهی ناتمامش، هر روز خود را گم می‌كردم.

با این جنایت  حکومت هیولاهای اسلام در کردستان اعلام موجودیت کردند که تا کنون هم ادامه دارد و بعد از آن به هر عنوان و بهانه ای و تا امروز همچنان کوردستان و سراسر ایران کشتارگاه این جانیان شده است .

آن روز خبر اعدام را در تلویزیون پخش کردند مسلم بود که برای ترس و وحشت انداختن در میان مردم و به تسلیم کشاندن آنها بود  اگر بخواهیم در یک جمله اسلام را تعریف کنیم یعنی ترس و ایجاد وحشت کردن و این تبلیغات هم در راستای همین تعریف بود  ،مردم زیادی سراسیمه به مسجدملاویسی که جنازه احسن و شهریار  در آنجا گذاشته  بودند  هجوم آوردند در سردخانه گچ پای او را با اره بریدند و در کفن پیچیدن  و در تابوتهایی قرار دادند ، رو به گورستان  تایله در سنندج به راه افتادیم ،تعداد شرکت کنندگان هم بسیار بیشتر شده بود در  بازگشت در خانه آنها معلوم شد که طی ملاقاتی کوتاه مادر احسن و شهریار  «منیر خانم »توانسته بود قبل از اعدام  او را کوتاه ملاقات کند و  احسن با درد و حالی بسیار بد تنها اظهار ناراحتی کرده بود که شهریار بی گناه است و بخاطر من و همراه با من دستگیر شده است بلکه کاری برایش انجام دهید که آزاد شود ( شرح ماجرای دستگیری و بازداشتگاه آنها را رفیق عزیزی ( جمیل نوره ) به تفسیر به قلم کشیده است که خود نیز همراه آنها بوده و از این جنایت جان سالم بدربرده بود در کتابی  تحت عنوان  ( یک شاهد زنده برای ثبت در تاریخ) بطور کامل ماجرا این واقعه را نوشته است... 

به امید اینکه کوشندگان و تلاشگرانی پیدا شوند و نگذارند نام و شخصیت و خاطرات انسانهای خوب و قابل ستایش و مبارزی که از جان و هستی  خود گذشتند و توسط رژیم سرتاپا جنایت اسلامی  اعدام یا به شیوه های دیگر کشته شده اند به فراموشی سپرده شود .

یاد و خاطره همه کسانی که  در راه آرمانهای انسانی خود رنج و شکنجه کشیدند و جان عزیزشان توسط جلادان ستانده شد گرامی و ماندگار تاریخ باد 

یاد و نام احسن و احسن ها و شهریارها و ناصر سلیمی ها و همه مادران دلسوخته زنده و ماندگار  تاریخ باد .

م شکیب

سوم ژانویه ۲۰۲۱ میلادی

۱۴ دی سال  ۱۳۹۹شمسی


یک نظر بنویسید

 

نظرات شما

بدون نظر